توحید و شرک در عبادت(1)

پدیدآورجعفر سبحانی

نشریهمجله نور علم

شماره نشریه37

تاریخ انتشار1390/01/17

منبع مقاله

share 34 بازدید
توحید و شرک در عبادت(1)

جعفر سبحانی

با یک تعریف منطقی برای عبادت‏ می‏توان بر بسیاری از اشکالات وهابیان‏ پایان بخشید.
اساسی‏ترین مسائل قرآنی و کلامی، مسألهء توحید و شرک است،علما و دانشمندانی که دربارهء توحید و شرک‏ سخن گفته‏اند به اقسام گوناگون آن دو اشاره کرده‏اند.توحید همانند شرک برای‏ خود انواع و اقسامی دارد که در کتابهای‏ عقیدتی و احیانا تفسیری پیرامون آنها بحث و گفتگو شده است.برای اینکه‏ خوانندگان گرامی از مجموع اقسام آن به‏ صورت فشرده آگاه باشند،فهرست آن را در اینجا می‏آوریم و سپس دربارهء یک‏ قسم آن که همان توحید و شرک در عبادت‏ است به طور گسترده سخن می‏گوئیم؛زیرا محور بحث«ابن تیمیّه»و پیرو او«محمد بن عبد الوهاب»همین مسأله است.آنان‏ مسلمانان را به شرک در عبادت،متهم‏ می‏کنند و در دیگر اقسام،همه را با خود هماهنگ می‏دانند و آنچه که بیش از همه‏ در کتابهای آنها به چشم می‏خورد،مسألهء شرک است و نازلترین بدگوئی آنان‏ دربارهء یک نفر،متهم کردن او به شرک‏ است.
از آنجا که برای توحید در عبادت‏ یک تعریف منطقی ارائه نداده‏اند،غالبا در تشخیص مصادیق آن دچار اشتباه شده و چیزهائی را که ارتباطی به عبادت و پرستش‏ ندارد از مصادیق آن می‏انگارند.
اصولا کلید مناظره با وهابیان و حلّ‏ عقده‏ها و گره‏هائی که از جمود آنان مایه‏ می‏گیرد،تفسیر صحیحی از عبادت است تا بلکه در نتیجه این تفسیر،موارد آن روشن‏ شود و انسان،عبادت و پرستش را از احترام و ارج گذاری و دیگر مفاهیم جدا سازد.تا این گره گشوده نشود و عبادت و پرستش به شکل دقیق،تفسیر نگردد،هر نوع بحث و مذاکره با این گروه،سودی‏ نداشته و طرفین به نتیجه نمی‏رسند.
مثلا پیروان محمد بن عبد الوهّاب‏ می‏گویند:توسّل به پیامبران و صالحان، استغاثه به آنان و استمداد از اولیا؛عبادت‏ آنهاست و از آنجا که عبادت،مخصوص‏ خداست،طبعا چنین اعمالی پرستش‏ غیرخدا به شمار می‏رود و پرستشگر غیر او، مشرک و محکوم به قتل است.
در حالی که گروههای دیگر می‏گویند:توسل به صالحان،از مقولهء توسل‏ به اسباب است.استغاثه و استمداد از ارواح صالحان پرسش آنها نیست بلکه‏ توسّل به وسائل غیبی است که در شرائطی‏ مؤثّر می‏باشند.
ما صریحا این مسأله را اعلام می‏کنیم‏ که نقطهء مرکزی اختلاف وهابیان با دیگر مسلمانان،مسألهء تحدید معنای عبادت و پرستش و در نتیجه جداسازی مصادیق آن‏ از مصادیق دیگر مفاهیم،مانند احترام و بزرگداشت یا توسّل به اسباب و وسائل‏ است و به کلیهء مناظران و نویسندگان با هدف،توصیه می‏کنیم که پیش از هر چیز این مشکل را حلّ کنند و مناظر را وادار سازند که از عبادت،یک تعریف جامع و مانع ارائه دهد.
مایهء تأسّف اینکه در سه قرن اخیر که‏ کتابهای وهابیان در اکثر مناطق منتشر شده و همهء مسلمانان را به جز گروه خود، متهم به شرک می‏کنند،فصلی و یا بابی‏ برای تعریف عبادت اختصاص نداده‏اند و غیر از کلّی گویی،کار دیگری نکرده‏اند. چون این بحث جنبهء کلیدی دارد اگر اندکی سخن به درازا کشد و از حالت‏ فشرده بیرون آید،از خوانندهء گرامی پوزش‏ می‏خواهیم و برای اینکه این راه را به‏ صورت روشن و ساده بپیماییم یک رشته‏ مسائل اساسی را تحت عناوینی جداگانه‏ می‏آوریم:

1-اقسام توحید

همانطور که یادآور شدیم توحید-وقهرا شرک نیز در برابر آن-اقسامی دارد که فقط عناوین آنها را با یک تفسیر اجمالی می‏آوریم:

الف-توحید ذاتی

خدای واجب‏الوجود،یگانه است و برای او نظیر و مانندی نیست و بسیط است‏ و ذات او از ترکیب پیراسته است.

ب-توحید صفاتی

صفات ثبوتی خدا همگی عین ذات او هستند.البته نه به این معنا که خدا فقط ذاتی دارد و از صفاتی مانند علم و قدرت‏ در وجود او خبری نیست‏1بلکه ذات از نظر کمال به پایه‏ای رسیده است که علم،جدا از ذات و قدرت جدا از واقعیت او نیست و واقعیت وجود او را این کمالات تشکیل‏ می‏دهد.البته این نوع توحید از آن عدلیه‏ است که معتزله و امامیه در پوشش آن قرار گرفته اندولی دانشمندان اشعری با این اصل‏ مخالفت نموده و صفات او را زائد بر ذات‏ او می‏انگارند و امّا اهل حدیث مانند احمد بن حنبل و پیروان او،همان عقیده اشعری‏ زا دارند که در حقیقت وی از اهل حدیث‏ پیروی کرده است.

ج-توحید در خالقیت

در جهان آفرینش،خالق واقعی و حقیقی و مستقلی جز خدا نیست و آفرینندگی دیگر موجودات،از فرشته و انسان و علل طبیعی،همه و همه،جنبه‏ ظلّی و تبعی دارند و به اذن و مشیّت او کار انجام می‏دهند،این همان معنای صحیح‏ توحید در خالقیت است که بحثهای دقیق‏ علمی و قرآنی،ما را به آن رهنمون نموده‏ است،در حالی که اشاعره و اهل حدیث، توحید در خالقیت را به گونهء ناروائی تفسیر کرده‏اند که امروز دستاویز ملحدان و منکران مذهب واقع شده است و آن اینکه‏ در جهان،یک مؤثّر(اعم از اصلی و تبعی)بیش نیست و خدای جهان‏ مستقیما،بدون تأثیرگذاری علل و اسباب،پدید آرندهء اشیاء و آثار است و در حقیقت،خدا در حال تقارن علل و اسباب‏ طبیعی و امکانی،مستقیما اثربخش است‏ و موقعیت علل،جز موقعیت مقارنت و نمایش چیزی نیست.
این نوع تفسیر نارسا از توحید در خالقیت،سبب شده است که‏ مادی گراها،خداشناسان را متهم به نفی‏ قانون علّیت و معلولیت نموده و بگویند آنان معتقدند خدای جهان،جانشین تمام‏ علل و اسباب است و این خداست که‏ مستقیما تب مالاریا را در وجود انسان پدید می‏آورد و میکرب،نقشی در آن بیماری‏ ندارد،آنگاه به صورت صحیح و ناصحیح‏ بر مذاهب بتازند و آنان را ضدّ علم و دانش‏ معرفی کنند در حالی که نمی‏دانند گفتار مورد نظر آنان،مربوط به گروه خاصّی‏ است و فلاسفه و محققان اسلامی از آن‏ نظریه کاملا مبرّا هستند و گروه عدلیه و پیروان اهل بیت،در تفسیر توحید در خالقیت،تفسیر دوم را ناروا دانسته و همگی به تفسیر نخست معتقدند و آیهءهل‏ من خالق غیر اللّه2
را به شکل یاد شده‏ تفسیر می‏کنند.

د-توحید در ربوبیّت

ربوبیت مشتق از ربّ به معنای‏ صاحب است،عرب هر موقع بگوید:ربّ‏ البیت،ربّ الدابة،ربّ الضیعة،مقصود صاحبان خانه و اسب و مزرعه است ولی از آنجا که تدبیر و کارگردانی هر چیزی بر عهده صاحب آن است طبعا مقصود از توحید در ربوبیّت،همان توحید در تدبیر و کارگردانی است،یعنی خدا جهان را آفرید (توحید در خالقیت)و تدبیر و کارگردانی‏ آن نیز بر عهده اوست.آن‏چنان نیست که‏ اصل خلقت از آن خدا باشد و کارگردانی‏ آن را به عهدهء فرشتگان،پریان و انبیاء و اولیا بگذارد بلکه او هم خالق است و هم‏ مدبّر.و جهان یک خالق و یک مدبّر اصیل بیش ندارد.البته اعتراف به وجود یک مدبّر اصیل و مستقل مانع از آن نیست‏ که جهان آفرینش،توده‏ای از علل و اسباب باشد که روی یکدیگر اثر نهاده و جهان آفرینش به صورت زنجیره‏ای از علل و معلولات پیش برود،همان‏طور که در توحید در خالقیت یادآور شدیم، اعتقاد به چنین توحیدی به معنی نفی دیگر علل چه از نظر آفرینندگی و چه از نظر تأثیر در یکدیگر نیست بلکه مقصود این‏ است که خالق اصیل و مدبر مستقل‏ خداست و خالقیت و کارگردانی موجودات‏ امکانی همه و همه به اذن و مشیّت و سرپرستی اوست،همچنین توحید در تدبیر،مانع از اعتراف به مدیران ظلی و تبعی نیست که تحت فرمان او،انجام‏ وظیفه می‏کنند،چنانکه می‏فرماید:
فالمدبّرات امرا3
. سوگند به کارگردانان امر آفرینش.

هـ-توحید در حاکمیت و ولایت

مقصود از چنین توحیدی این است که‏ بر بندگان خدا،فقط خدا حقّ حکومت‏ دارد و هیچ انسانی بر دیگری حقّ حکومت‏ ندارد چنانکه می‏فرماید:
ان الحکم الاّ اللّه4
همین جا نیز سخن یاد شده در توحید در خالقیت و ربوبیت،تکرار می‏شود.و آن‏ اینکه حصر حقّ حاکمیت به خدا مانع از آن نیست که گروهی به فرمان او حکومت‏ کنند و تحت برنامهء دقیق الهی به ادارهء اجتماع انسانی بپردازند.

و-توحید در اطاعت و فرمانبرداری

حق اطاعت از شئون حکومت است و چون حاکمیت اصیل از آن خداست طبعا حق اطاعت از آن اوست و هیچ فردی‏ نسبت به دیگر افراد،واجد چنین حقی‏ نیست ولی انحصار چنین حقی به خدا مانع‏ از آن نیست که گروهی به صورت‏ نمایندگی از جانب خدا،لازم الطاعة باشند و طاعت آنان در حقیقت اطاعت‏ خدا باشد چنانکه می‏فرماید:
من یطع الرسول فقد اطاع اللّه5
هر کس از پیامبر خدا فرمان برد در حقیقت‏ از خدا فرمان برده است.

ز-توحید در تشریع و قانونگذاری

مقصود این است که قانون‏گذاری‏ حقّ خاص خداست و هیچ فردی نمی‏تواند بر کسی جعل قانون کند و خداست که با فرستادن پیامبران و کتابهای آسمانی،بشر را به قوانین سعادت‏بخش آشنا می‏سازد، البته قانونگذاری از آن خداست،ولی‏ برنامه‏ریزی مربوط به خود جامعه است که‏ در پرتو آن،قوانین کلّی برای اداره کشور برنامه‏ریزی می‏کند و امّا کار مجتهدان، همان شناسائی قوانین الهی و معرفی‏ آنهاست که کارشناسان این قسمت به‏ شمار می‏روند.

ح-توحید در عبادت

یعنی عبادت،مخصوص خداست و جز او نباید کسی را به هیچ عنوان پرستید، اگر برخی از مراتب توحید(مانند توحید صفات)مورد اختلاف است،در این مسأله‏ که عبادت از آن خداست و جز او نباید کسی را عبادت کرد،اختلافی وجود ندارد،اصولا نمی‏توان فردی را موحّد یا مسلمان خواند مگر آنکه اصل:
ایّاک نعبد و ایّاک نستعین را بپذیرد یعنی:تنها تو را می‏پرستیم و از تو یاری می‏جوییم.
هدف اساسی از اعزام پیامبران، گسترش این اصل است زیرا مردم به مرور زمان از توحید فطری منحرف شده و به‏ جای خدای واقعی،خدانماها را پرستش‏ می‏کردند،خدا پیامبران را فرستاد تا مردم‏ را به همان توحید فطری باز گردانند چنانکه می‏فرماید:
کان النّاس امّة واحدة فبعث اللّه النّبیّین‏ مبشّرین و منذرین و انزل معهم الکتاب بالحقّ‏ لیحکم بین النّاس فیما اختلفوا فیه.6
مردم همه یک امّت بودند تا اینکه خدا پیامبران نوید بخش و بیم‏دهنده را برانگیخت و به همراه آنها کتاب را به حقّ فرو فرستاد تا دربارهء آنچه مردم بر سر آن اختلاف کرده بودند داوری کنند.
آیات قرآن،صریح در این است که‏ توحید در پرستش،اصل مشترک میان تمام‏ پیامبران می‏باشد چنانکه می‏فرماید:
و لقد بعثنا فی کلّ امّة رسولا ان اعبدوا اللّه‏ و اجتنبوا الطّاغوت.7
در میان هر امتی پیامبری فرستادیم که خدا را بپرستید و از پرستش بتها بپرهیزید.
بنابراین،اصل کلّی مورد اختلاف‏ نیست و همه می‏گویند که عبادت از آن‏ خدا است و هر نوع شرک و دوگانه‏پرستی و انحراف از خطّ توحید،محکوم است و باید از آن دوری جست،اگر اختلافی در کار است فقط و فقط در تشخیص جزئیات‏ است که آیا مثلا توسّل به انسان پاکدامن، مصداق پرستش اوست یا از جزئیات توسل‏ به اسباب است.اینجاست که لازم است‏ عبادت به صورت منطقی تحدید شود تا با در دست داشتن مقیاس و ضابطهء صحیح‏ دربارهء موضوعات مورد نزاع،به داوری‏ بپردازیم.

2-فرق بین توحید ربوبی و الوهی

در کتابهای وهابیان به پیروی از بنیانگذار این مکتب از دو نوع توحید نام‏ می‏برند و می‏گویند:

توحید ربوبی و توحید الوهی

توحید نخست را به توحید در خالقیت و توحید دوّم را به توحید در عبادت و پرستش‏ تفسیر می‏کنند و یادآور می‏شوند که همهء فرق اسلامی،توحید در خالقیت را پذیرفته‏ و خالقی جز خدا را قائل نیستند ولی آنان‏ در الوهیت گرفتار شرک شده‏اند،زیرا کارهای آنان مانند توسّل به پیامبران و صالحان و یا استغاثه و استمداد از آنان و یا طلب شفاعت از پیامبران همه و همه‏ پرستش انبیاء و پیامبران است،از این‏ جهت با مشرکان عصر رسالت،یکسان و همگام هستند و اگر توحید در ربوبیّت‏ برای نجات از عذاب کافی بود همه‏ مشرکان عصر رسالت اهل نجات بودند.8
در اینجا،دو نکته را یادآور می‏شویم:
*1-تفسیر ربوبیت به خالقیت و الوهیت به پرستش،از اشتباهات رائج‏ وهابیان است که هرگز در آن تجدید نظر نکرده‏اند و خلف از سلف،این اصطلاح‏ را گرفته و پیوسته می‏تازند،زیرا همانطور که یادآور شدیم ربوبیت از کلمهء ربّ به‏ معنای صاحب گرفته شده است و صاحب‏ و مالک بودن یک جاندار و یا یک مزرعه، با خالقیت و آفرینندگی مناسبت ندارند، بلکه مناسب با مقام کارگردانی و تدبیر آنهاست صاحب یک اسب به خاطر بهره‏گیری از آن،سرپرستی زندگی او را بر عهده می‏گیرد و با دادن آب و علوفه؛ وسیلهء ادامهء حیات او را فراهم می‏سازد؛ چنانکه صاحب یک مزرعه برای پرورش‏ گیاهان و درختان،برنامه‏ریزی کرده و کارگردانی آنجا را به عهده می‏گیرد. بنابراین لازم و شایسته است که به جای‏ توحید در ربوبیت،همان اصطلاح معروف‏ توحید در خالقیت را بیاورند و از اصطلاح‏ خود قرآن پیروی کنند.
*2-نظیر چنین اشتباهی در کلمهء الوهیت نیز رخ داده ولی تحقیق این‏ است که اله به معنی معبود نیست و اگر احیانا در آن به کار رود،اصطلاح جدیدی‏ است که هرگز قرآن بر آن اصطلاح سخن‏ نمی‏گوید بلکه لفظ الله و اله یک معنا بیش‏ ندارند چیزی که هست اوّلی،علم و اسم‏ خاص است و دوّمی،کلّی و اسم عام،در حقیقت هر دو به معنای خدا هستند ولی‏ در زبان عربی بر خلاف زبان فارسی، خدا دو نوع اسم دارد خاص و عام،خاصّ‏ تنها بر خدای واجب‏الوجود اطلاق می‏شود و بس،که در حالی عام هم او را شامل است‏ و هم دیگر خدایان پنداری را که‏ بت‏پرستان آنها را خدا می‏انگارند،هر چند از خدائی جز اسم،نصیب دیگری‏ ندارند و به تعبیر قرآن:
ما تعبدون من دونه الاّ اسماء سمّیتموها انتم و آباؤکم ما انزل اللّه بها من سلطان9
شما-جز خدا-تنها بتهایی را می‏پرستید که خودتان و پدرانتان نام خدا بر آن نهاده‏اید، هرگز خدا بر خدائی آنان‏دلیل و برهانی‏ نفرستاده است.
در زبان انگلیسی عین همین اختلاف‏ هست مثلا در زبان انگلیسی که به خدا dog گفته می‏شود اسم خاص را به صورت doG و اسم عام را به‏ صورت dog می‏نویسند و از این‏ طریق اسم خاصّ را از اسم عام جدا می‏کنند.
از دقت در آیات قرآنی می‏توان این‏ معنی را استفاده کرد که اله در قرآن به‏ معنی خداست،البته به صورت معنای عامّ‏ نه به معنی معبود،زیرا در غیر این صورت‏ تفسیر قسمتی از آیات دچار اشکال‏ می‏شود.
در آیا یاد شده در زیر دقت فرمائید:
1-لو کان فیهما الهة الاّ اللّه لفسدنا10
هر گاه در آسمانها و زمین،خدایان دیگری‏ جز الله وجود داشتند نظام آفرینش دچار فساد و تباهی می‏شد.
مضمون آیه و برهانی که یادآور می‏شود در صورتی صحیح است که اله را به معنی‏ خدا بگیریم نه به معنی معبود و در غیر این صورت،استدلال ناتمام خواهد بود، مقصود این است که اگر در جهان، خدایانی همانند واجب‏الوجود بود،دستگاه‏ آفرینش دچار فساد و تباهی می‏شد؛زیرا فرض این است که خدایان دیگر بسان‏ خدای واقعی دارای علم و قدرت،خلقت و آفرینش و(لااقل)تصرف و تدبیر در آسمانها و زمین هستند و تعدّد مدبّر،جز تباهی کار نتیجه‏ای ندارد ولی اگر بگوئیم:مقصود این است که اگر معبودهائی جز خدا بودند جهان دچار تباهی می‏شد،طبعا استدلال نارسا خواهد بود زیرا:در جهان،معبودانی به حقّ و باطل جز خدا هستند ولی نظام خلقت‏ برپاست.
لذا وقتی گروهی که اله را به معنی‏ معبود می‏گیرند،با چنین اشکالی روبرو می‏شوند و ناچار می‏شوند تصحیح معنی‏ کلمهء«بحقّ»در خود آیه مقدّر کنند و بگویند:«لو کان فیهما آلهة بحق»یعنی‏ اگر معبود ان بحقی جز خدا بودند،دستگاه‏ آفرینش دچار تباهی می‏شد،طبعا معبودان‏ به حق باید مانند الله دارای خلقت و تصرّف باشند در این صورت تالی فاسدی‏ را که آید متذکر شد به دنبال خواهد داشت.
ناگفته پیداست،چنین تصرفی در کلام فصیح و بلیغ،بسا ناروا است و تا دلیلی در کار نباشد در تقدیر گرفتن‏ کلمه‏ای،باطل خواهد بود.عین همین‏ گفتار در آیهء ذیل نیز حاکم است،یعنی‏ استدلال در صورتی صحیح است که اله در آن به معنی خدا(به صورت عام)باشد نه‏ به معنی معبود و گر نه استدلال ناتمام بوده‏ و برای تکمیل آن ناچاریم کلمهء«بحق» را در تقدیر بگیریم.
2-و ما کان معه من اله اذا لذهب‏ کلّ اله بما خلق و لعلی بعضهم علی بعض‏ سبحان اللّه عمّا یصفون.11
هیچ خدائی با او نیست و اگر با او خدای‏ دیگری بود(نه معبود دیگر)در این صورت هر خدائی به سوی تدبیر مخلوق خود می‏رفت و بر یکدیگر برتری می‏جستند.خدا از آنگونه که او را وصف کنند،منزّه است.
آنچه می‏تواند این برهان را روشن‏ سازد این است که در کنار خدا،خدای‏ دیگری باشد که به گونه‏ای در جهان، متصرف باشد نه معبود دیگر،و گرنه‏ اعتقاد به معبودهای ناتوان و بیچاره‏ای که‏ از تصرف و تدبیر دور باشند چنین تالی‏ فاسدی را به دنبال ندارد.
3-قل لو کان معه آلهة کما یقولون اذا لا بتغوا الی ذی العرش سبیلا.12
بگو اگر با او خدایانی بودند هر یک از آنان‏ سعی می‏کردند که به سوی خدای صاحب عرش، راهی پیدا کنند.
مضمون آیه این است که تعدّد اله‏ موجب این است که آن«اله»پنداری به‏ خدای واقعی راه پیدا کند و این در صورتی‏ است که مقصود از اله همان خدا باشد که‏ خلقت و تصرّف در آفرینش از شؤون‏ اوست و گرنه تعدد معبود،منهای این دو صفت،ملازم با هم رتبه بودن با خدا نیست تا به سوی او راه پیدا کند.
4-انّکم و ما تعبدون من دون اللّه‏ حصب جهنّم انتم لها واردون*لو کان هؤلاء آلهة ما وردوها.13
شما و آنچه را که جز او می‏پرستید هیزم‏ جهنم خواهید بود و همگی بر آن می‏شوید،اگر آنچه را که می‏پرستید،خدا بودند،قطعا وارد دوزخ نمی‏شدند.
برهانی که آیه اقامه می‏کند در صورتی‏ نتیجه می‏بخشد که«آلهه»به معنی‏ خدایان باشد،زیرا خدائی خداست که‏ مانع از ورود او به دوزخ می‏شود نه معبود بودن او.
خلاصه،در این آیات چهارگانه که‏ قرآن براهین عقلی دقیق بر یکتایی خدا اقامه می‏کند ناچاریم که اله و آلهه را به‏ همان معنای خدا و به معنای عام بگیریم، نه به معنی معبود،در غیر این صورت‏ براهین مورد نظر بی‏نتیجه خواهند بود؛زیرا تعدد خداست که مایهء فساد دستگاه‏ آفرینش می‏شود نه تعدد معبود(مضمون آیه‏ اول و دوم)و دوگانگی خداست که سبب‏ می‏شود هر خدائی به خدای واقعی راه پیدا کند نه دوگانگی معبود(مضمون آیهء سوم)، خدا بودن است که مانع از آن می‏شود که‏ این معبود هیزم دوزخ گردد نه مجرد معبود بودن و امّا اگر لفظ اله در این آیات به‏ معنی معبود گرفته شود،ناچاریم برای‏ تصحیح معنی آیات،کلمهء«بحق»را مقدر بگیریم.

3-لفظ جلاله به معنی عام

گاهی لفظ جلاله معنی علمّیت و جزئیت را از دست می‏دهد و حالت کلّی‏ به خود می‏گیرد یعنی از لفظ جلالهء الله، «اله»اراده می‏گردد.در دو آیه یاد شده زیر جریان از این قبیل است:
الف-هو اللّه الّذی لا الة الاّ هو الملک‏ القدّوس السّلام المؤمن المهیمن العزیز الجبّار المتکبّر سبحان اللّه عمّا یشرکون14.
اوست خدای یکتائی که غیر او خدائی‏ نیست،سلطان مقتدر عالم،پاک از هر نقص و آلایش،منزه از هر عیب و ناشایست، ایمنی بخش،نگهبان جهان و جهانیان،غالب و قاهر بر همه،با جبروت و عظمت،بزرگوار و برتر، خدا منزه است از هر چه بر او شریک پندارند.
ب-هو اللّه الخالق البارئ المصوّر له‏ الاسماء الحسنی یسبّح له ما فی السّموات‏ و الارض و هو العزیز الحکیم
.15
اوست خدای آفریننده،پدید آورنده و صورتگر؛برای او نامهای زیباست و آنچه در آسمانها و زمین است همه به تسبیح و ستایش او مشغولند و اوست یکتا خدای مقتدر حکیم.
در این دو آیه،لفظ جلاله،حالت‏ علمی و جزئی بودن را از دست داده و بجای«اله»به کار رفته است و تنها در دو آیه یاد شده نیست که لفظ جلاله در آنها معنی کلّی پیدا کرده و با اوصاف بعدی از کلیّت آنها کاسته شده است،بلکه در بعضی آیات دیگر نیز جریان چنین است‏ چنانکه می‏فرماید:
و هو اللّه فی السّموات و فی الارض یعلم‏ سرّکم و جهرکم و یعلم ما تکسبون.16
اوست خدا در آسمانها و زمین،پنهان و آشکار شما را می‏داند و از کردار شما آگاه‏ است.
این آیه بسان آیهء ذیل است که در آن‏ به جای لفظ جلاله،لفظ اله بکار رفته‏ است:
و هو الذی فی السّماء اله و فی الارض‏ اله و هو الحکیم العلیم17.
اوست خدا در آسمانها و اوست خدا در زمین و او حکیم و داناست.
سرانجام این بحث را با ذکر آیه‏ای دیگر به‏ پایان می‏رسانیم:
و لا تقولوا ثلاثة انتهوا خیرا لکم انّما اللّه‏ اله واحد سبحانه ان یکون له ولد18
نگوئید خدا سه تاست.از این گفتار باز ایستید که برای شما نیک است،جز این نیست‏ که خدا،خدای بیگانه است،پیراسته است از اینکه فرزندی داشته باشد.
این آیه به روشنی می‏رساند که الله و اله،مفهوم واحدی دارند جز اینکه یکی از سعه و گستردگی برخوردار است و لذا یکی بر دیگری حمل می‏شود.
دقّت در مفاد این آیه و آیات پیشین ما را به‏ یک اصل کلّی رهبری می‏کند و آن اینکه‏ اله و الوهیت به معنی خدائی و خداوندگاری است نه به معنی معبودیت و عبادت و این اصطلاح معروف در کتابهای‏ وهابیان که از توحید در عبادت به توحید در الوهیت تعبیر می‏آورند کاملا بی‏پایه است و از اینکه ما در اینجا به صورت گسترده‏ سخن گفتیم پوزش می‏طلبیم.

4-شرک عرب جاهلی،شرک ربوبی نیز بود

در بسیاری از کتابهای وهابیان و احیانا دیگران،دیده می‏شود که شرک‏ عرب جاهلی را منحصر به شرک در عبادت نموده و اینکه آنان بتها را شفیعان‏ درگاه الهی دانسته و می‏پرستیدند و پیوسته‏ می‏گفتند:
ما نعبدهم الاّ لیقرّبونا الی اللّه زلفی19
آنان را نمی‏پرستیم مگر برای اینکه ما را به‏ خدا نزدیک سازند.
و یعبدون من دون اللّه ما لا یضرّهم و لا ینفعهم و یقولون هؤلاء شفعاونا عند اللّه.20
جز خدا چیزهائی را می‏پرستند که نه به آنها ضرر می‏رساند و نه سود می‏رساند و می‏گویند اینها نزد خدا شفیعان ما هستند.
با ذکر این دو آیه یادآور می‏شوند که‏ شرک عرب جاهلی تنها شرک در عبادت‏ بود در حالی که این دو آیه ناظر به گروهی‏ از اعراب جاهلی است زیرا گروههای‏ دیگری از بت‏پرستان،در مسألهء تدبیر و کارگردانی جهان نیز مشرک بودند و در میان آنها گروهی،فرشتگان و پریان و یا آفتاب و ستارگان را می‏پرستیدند،قرآن‏ دربارهء مردم یمن(قوم سبا)یاد آور می‏شود که هدهد سفیر سلیمان به او گزارش کرد که:
...
وجدتها و قومها یسجدون للشّمس من‏ دون اللّه21...
ملکه و قوم او را دیدم که بجای اللّه‏ آفتاب را می‏پرستیدند.
اصولا ورود بت‏پرستی به مکّه از طریق شرک در ربوبیت بود،یعنی‏ خدایانی را کردگار جهان شمرده و اوضاع‏ جوّی را از نظر نزول باران و غیره مربوط به‏ آنان می‏دانستند.تاریخ‏نگاران یادآور می‏شوند:عمرو بن لحی،امیر مکه،در سفر خود به بلقاء شام،گروهی را دید که‏ بتهایی را می‏پرستند از آنان پرسید:چرا اینها را می‏پرستید؟در پاسخ گفتند ما اینها را می‏پرستیم و از آنها باران می‏طلبیم.آنها باران می‏فرستند،کمک می‏جوییم ما را کمک می‏کنند.امیر مکّه تحت تأثیر تبلیغات آنان قرار گرفت.بتی به نام هبل‏ را همراه خود آورد و بر سطح کعبه نهاد و مردم را به پرستش آن دعوت کرد.22
حتّی در صلح حدیبیه،اندیشهء چنین‏ شرکی در مغز برخی از صحابه وجود داشت‏ و پیامبر آن را عقیده‏ای شرک‏آمیز دانست و گفت:«هرگز نگویید باران به وسیلهء طلوع‏ و غروب ستارگان به ما می‏رسد»البته نه به‏ این معنا که طلوع و غروب ستاره‏ای را در شرق و غرب نشانه نزول باران یا وجود خشکی می‏اندیشیدند،بلکه آنها را مؤثر مستقل در ریزش باران یا قبض آن‏ می‏دانستند.23البته در اینکه قاطبهء عرب‏ جاهلی در مسألهء خالقیت موحّد بودند، جای تردید نیست و آیاتی بر این مسأله‏ گواهی می‏دهد مانند:
و لئن سالتهم من خلق السّماوات و الارض‏ لیقولنّ خلقهنّ العزیز العلیم24
اگر از آنان بپرسید:آسمانها و زمین را چه‏ کسی آفریده است؟می‏گویند خدا
البته شرک جهان مسیحیت و یا شرک‏ یونانیان و رومیان،برای خود سرگذشت‏ دیگری دارد که فعلا وارد آن نمی‏شویم و در شرک آنان مسأله توحید در خالقیت‏ دچار آسیب شده بود.

5-تحدید عبادت

مسألهء مهم در اینجا که این فصل برای‏ تبیین آن گشوده شده،تحدید منطقی‏ عباد است.کلمهء عبادت به سان بسیاری از کلمات مانند: زمین،آسمان،ستاره و غیره است که‏ همگی،مفهوم بسیط آن را به روشنی درک‏ می‏کنیم امّا چه بسا قادر بر تحدید دقیق و منطقی آن نیستیم،آنچه مهم است این‏ است که بدانیم لفظ عبادت مرادف با خضوع و خشوع،تکریم،احترام،تعظیم، اظهار ذلت یا هر کلمهء دیگری که معادل‏ آنها باشد،نیست.حتّی مفهوم عبادت با نهایت خضوع مساوی نیست.اینک ما برای‏ روشن شدن مطلب،در این مورد،مطالب‏ زیر را یادآور می‏شویم:

الف-عبادت به معنای خضوع و تذلل‏ نیست

در کتابهای لغت،عبادت به خضوع و تذلّل تفسیر می‏شود ولی این یک تفسیر به‏ معنی اعم و تفسیر به لازم معنی است، زیرا همگی می‏دانیم که خضوع فرزندان در برابر والدین و فروتنی دانشجو در برابر استاد،هر چند به بالاترین حدّ خود برسد، عبادت پدر و مادر یا استاد نیست.قرآن به‏ مسلمانان دستور می‏دهد که در برابر والدین،آخرین حدّ خضوع و کوچکی را ابراز دارند؛چنانکه می‏فرماید:
و اخفض لهما جناح الذلّ من الرّحمة و قل ربّ ارحمهما کما ربّیانی صغیرا25
از روی مهربانی پر و بال فروتنی برای آن‏ دو(پدر و مادر)بگشای و بگو:پروردگارا آن دو را مشمول رحمتت قرار بده چنانکه مرا در کودکی پرورش دادند.
بنابراین هر نوع تذلل و فروتنی و کوچکی به تنهائی نمی‏تواند نام عبادت به‏ خود بگیرد.
ناگفته پیداست چه بسا عاشقان در برابر معشوق،بیش از حدّ،اظهار خضوع‏ می‏کنند و بر دست و پای او بوسه می‏زنند ولی هرگز نمی‏توان کار آنها را عبادت‏ خواند،گروهی که عبادت را به ذلّت و تواضع تفسیر می‏کنند وقتی با چنین‏ اشکالی روبرو می‏شوند برای ترمیم تحدید یادآور می‏شوند که عبادت،خضوع مطلق‏ نیست بلکه آخرین مرحلهء خضوع در برابر کسی است که عظمت و کمال او مورد اذغان است.26
ولی این تعریف به سان تعریف‏ پیشین،خالی از اشکال نیست،زیرا سجدهء فرشتگان بر آدم آخرین مرحلهء خضوع یک موجود امکانی است آنهم با درک عظمت و مقام شامخ مسجود. مع الوصف چنین کاری عبادت آدم نبود بلکه تکریم آدم بود27چنانکه می‏فرماید:
و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لادم فسجدوا الاّ ابلیس... 28
آنگاه که به فرشتگان گفتیم برای‏ آدم سجده کنید،همگان سجده کردند جز ابلیس.
سجدهء فرشتگان از نظر ظاهر با سجدهء آنان برای خدا یکسان بود به گوه اینکه در هر دو مورد لفظ«لام»به کار می‏رود.اگر در این مورد می‏فرماید:«اسجدوا لادم»در جای دیگر فرموده است:
وللّه یسجد من فی السّموات و الارض.29
و تعبیر در هر دو مورد یکسان است،در حالی که سجدهء فرشتگان بر آدم که به‏ صورت نهایت خضوع انجام گرفت عبادت‏ نبود ولی دوّمی عبادت خدا است،عین‏ همین مطلب دربارهء سجود پدر و مادر و برادران یوسف در برابر او حاکم است‏ چنانکه می‏فرماید:
و خرّوا له سجّدا و قال یا ابت هذا تأویل‏ رؤیای من قبل قد جعلها ربّی حقا30
همگان برای یوسف سجده کردند و یوسف‏ گفت:پدر جان این سجده حقیقت خوابی است‏ که من قبلا دیده بودم‏[یوسف در خواب دیده بود که یازده ستاره به ضمیمهء ماه و خورشید برای او سجده می‏کنند].
از این بیان روشن می‏شود که هرگز نمی‏توان عبادت را در چار چوب تذلّل، تعظیم،تکریم و نهایت خضوع،خلاصه‏ کرد بلکه باید برای تجدید عبادت و جداسازی آن از این مفاهیم،تلاش‏ دیگری کرد و از خود آیات قرآنی کمک‏ گرفت.

پاسخ شگفت‏آور

اخیرا گویندگان و نویسندگان وهّابی‏ که عبادت را یک نوع تعظیم و تکریم‏ تلقی می‏کنند در برابر این آیات،انگشت‏ حیرت به دندان گرفته و سرانجام‏ خواسته‏اند دست به توجیه بزنند و آن‏ اینکه،سجدهء فرشتگان بر آدم در صورتی‏ عبادت و پرستش او تلقّی می‏شد که خدا به آن فرمان نداده بود ولی از آنجا که‏ سجدهء آنان به فرمان خدا انجام گرفت‏ قطعا کار آنان عبادت خدا بود نه پرستش‏ آدم.
این پاسخ-که امام مسجد نبوی،شیخ‏ عبد العزیز آن را مطرح می‏کرد-کاملا شگفت‏آور است؛زیرا اگر ماهیت یک‏ کار(سجدهء فرشتگان بر آدم)ماهیت عبادت بود هرگز فرمان خدا واقعیت آن را دگرگون‏ نمی‏ساخت و نتیجه این می‏شد که‏ فرشتگان به فرمان خدا آدم را پرستش‏ کردند و این سخنی است که خرد هیچ‏ انسانی آن را نمی‏پذیرد که بگوید خدا فرمان داد مخلوقی،مخلوق دیگری را بپرسند در حالی که شرک و پرستش بشر، یک نوع ظلم و فحشاء است و خدا هرگز به‏ کار زشت فرمان نمی‏دهد چنانکه‏ می‏فرماید:
قل انّ اللّه لا یامر بالفحشاء اتقولون‏ علی اللّه ما لا تعلمون31.
بگو خدا به کار زشت فرمان نمی‏دهد آیا چیزی را که نمی‏دانید می‏گوئید؟
گاهی گفته می‏شود،فرشتگان برای‏ خدا سجده کردند و آدم،قبلهء آنان بود، ولی این پاسخ با ظاهر آن سازگار نیست‏ زیرا در آیات قرآن،سجده بر آدم با کلمهء «لام»وارد شده است یعنی«لامی»که‏ در مورد سجده برای خدا به کار می‏رود مانند:اسجدوا لادم...،اسجدوا للّه...
گذشته از این،هدف از سجده کردن‏ فرشتگان برای آدم،یک نوع خضوع در برابر او بود یعنی خضوع افراد ناآگاه در برابر فرد آگاه و قبله بودن آدم برای او شرف‏ و کرامتی نیست.
وانگهی این پاسخ با سجدهء یعقوب و فرزندانش سازگار نیست،در آنجا واقعا پدر و مادر یوسف همراه فرزندان،برای‏ یوسف سجده کردند و خواب یوسف را که‏ قرآن نقل کرده است تجسّم بخشیدند، خواب یوسف از نظر قرآن،سجدهء خورشید و ماه و ستارگان برای یوسف بود.چنانکه‏ می‏فرماید:
انّی رأیت احد عشر کوکیا و الشّمس و القمر رأیتهم لی ساجدین32
من یازده ستاره و ماه و خورشید را دیدم که‏ برای من سجده می‏کردند.
این نوع استدلال و دست و پازدنها، حاکی از آن است که وهابیان،هنوز نتوانسته‏اند به یک تعریف منطقی دربارهء عبادت برسند و اکنون ما با مطرح کردن‏ تعریف درستی از عبادت،به این نزاع‏ خاتمه می‏دهیم.

ب-اعتماد به الوهیت و ربوبیت،عنصر مقوّم عبادت است

شکی نیست که عبادت یک نوع‏ اظهار خصوع گفتاری و کرداری در برابر دیگری است،خضوع،بخشی از واقعیت‏ عبادت را تشکیل می‏دهد،ولی در کنار این،عنصر دیگری نیز لازم است که از مقولهء عقیده است و قلب و روان انسان‏ تجلیگاه آن می‏باشد و آن اینکه فرد خاضع‏ دربارهء آن شخص،اعتقاد خاصّی داشته‏ باشد و خضوع وی از چنین اعتقادی‏ سرچشمه بگیرد و تا این عنصر بر قلب و دل،حاکم نباشد،بالاترین خضوعها و فروتنیها و تواضعها و ستایشها،رنگ‏ عبادت به خود نمی‏گیرد.اکنون باید دید این عنصر چیست و آن مقوّمی که حتما در صدق عبادت لازم است چگونه است؟
راه دست‏یابی بر این مقوّم و عنصر لازم،بررسی عقیدهء موحّدان و مشرکان به‏ هنگام خضوع در برابر خدا و بتهاست؛ چیزی که هست یکی عبادت حقّ است و دیگری عبادت باطل.
در بررسی وضع اعتقادی موحّدان، همگی بر این نکته اذعان داریم که یک‏ موحّد پیش از قیام به عبادت،طرف را خدا می‏داند و او را ربّ العالمین می‏اندیشد و سرنوشت خود را در دست وی می‏داند،او با توجّه به این امور و توصیف طرف به‏ الوهیت و ربوبیت و اینکه سرنوشت من در دست اوست به خضوع در برابر او و ستایش‏ وی می‏پردازد.
از این تحلیل به دست می‏آید که در کنار خضوع،مقوّم دیگری وجود دارد و آن‏ اینکه خاضع و ستایشگر طرف را اله،خدا، ربّ و مدیر و مدبر جهان و سر رشته‏دار زندگی خویش می‏داند و از این جهت در برابر او خضوع می‏کند و به ستایش لسانی‏ او می‏پردازد و در حدّ یکسان شدن با خاک‏ در پیشگاه او فروتنی می‏کند،اگر چنین‏ اعتقادی را از موحّد بگیریم،کارهای‏ زبانی و عملی او رنگ پرستش به خود نمی‏گیرد.
دربارهء مشرکان عین همین نظر حاکم‏ است.آنان در برابر بتها خضوع می‏کردند ولی بتها را موجودی ساده نمی‏پنداشتند بلکه معتقد بودند که آنها بهره‏ای از خدائی دارند و به اصطلاح،آنها را خدای‏ کوچک می‏نامیدند و سرانجام همگی آنها را ربّ و کارگردان بخشی از امور جهان‏ می‏انگاشتند و لااقل می‏گفتند که‏ خشکسالی و با فراوانی باران در دست‏ آنهاست و به گونه‏ای سرنوشت خود را- ولو در یک محدودهء کوچک از نظر مغفرت‏ و شفاعت و سعادت اخروی-در دست‏ آنها می‏انگاشتند و به دیگر سخن در پرتو عقیده به الوهیت و ربوبیت پنداری و اینکه‏ سعادت و شقاوت زندگی آنان در دست‏ آنهاست،به خضوع و فروتنی در برابر آنها می‏پرداختند.
البته الوهیتی که دربارهء بتها قائل‏ بودند و به اصطلاح آنها را خدا می‏دانستند و یا ربوبیتی که به آنان نسبت می‏دادند با الوهیت واجب‏الوجود و ربوبیت او فرق‏ روشنی داشت.خداوند واجب‏الوجود در نظر آنها ربّ الارباب و اله الالهة بود و به‏ اصطلاح،خدای بزرگ و رب کلّ بود،در حالی که اصنام و بتها،خدایان کوچک و ارباب نازلی بودند که خداوند بزرگ‏ بخشی از کارهای خود را به آنان واگذار کرده و از نظر آنان،همگی متصرّف در جهان یا بخشی از آن هستند،و اگر هم در میان برخی از طوایف از ربوبیت و تصرّف‏ اصنام و بتها سخنی در میان نبود لااقل‏ بت‏پرستان سرنوشت خود را در دست آنان‏ می‏دیدند و می‏گفتند:آنان بخشایشگر گناهان و شفیعان تام‏الاختیار هستند بدون‏ آنکه در کار خود به اذن و اجازهء خدا نیازی داشته باشد.
قرآن عقیدهء آنان را دربارهء بتها در آیات متعددی حکایت می‏کند که‏ صریحترین آنها را یادآور می‏شویم:
و من النّاس من یتخذ من دون اللّه اندادا یحبّونهم کحبّ اللّه33
برخی از مردم برای خدا مثل و مانندی قائل‏ می‏شوند و آنها را مانند خدا دوست می‏دارند.
تا للّه ان کنّا لفی ضلال مبین*اذ نسوّبکم بربّ العالمین34
به خدا سوگند ما در گمراهی آشکاری‏ بودیم که شما خدایان دروغین را با پروردگار جهانیان یکسان قرار می‏دادیم.
این تسویه و برابر شمردن که در روز قیامت بدان اعتراف می‏کنند و از آن نادم‏ می‏گردند چیست؟
جز این نیست که خدا یکتا و بی‏نظیر و بی‏مثیل است و آنان برای خدا نظیر و مثیلی‏ انگاشته و وحدانیت او را خدشه‏دار کرده بودند، درست است که آنان از نظر پرستش و عبادت‏ نیز آنها را با خدا یکسان می‏شمردند ولی‏ یکسان شمردن در پرستش معلول عقیدهء آنان بود که این بتان،به نوعی مانند خدا هستند و در حقیقت اله و ربّ می‏باشند و در بخشی از امور با او شریکند و همین‏ اعتقاد به یکسانی بود که آنها را به عبادت‏ و پرستش بتمی‏کشانید و اگر یک نوع‏ مماثلت و همسانی میان آلهه و اله واقعی‏ نمی‏اندیشیدند،هرگز پیشانی در برابر آنها به خاک نمی‏سائیدند.
البته لازم نیست که همسانی از هر نظر،حکم فرما باشد.مسلما قاطبهء عرب و یا اکثریت آنان،معبودهای خود را آفریدگار جهان نمی‏اندیشیدند و آفریدگاری را از آن خدای واقعی‏ می‏دانستند ولی از نظر تدبیر و کارگردانی، گروه کثیری مشرک بودند و تفویض تدبیر جهان و یا گوشه‏ای از آن در میان آنان‏ رائج بود و در گذشته یادآور شدیم که‏ شرک برای نخستین بار به صورت شرک در ربوبیّت وارد مکه شد و«هبل»را از آن‏ نظر وارد مکه کردند که به نظر آنها می‏توانست خشکسالی را برطرف کند و باران رحمت بفرستد و اگر هم مسألهء شرک در ربوبیت و کارگردانی جهان‏ مطرح نبود،مسلما بتها را موجوداتی‏ سرنوشت‏ساز که قسمتی از کارهای خدا را انجام می‏دهند می‏پنداشتند و مغفرت و شفاعت و سعادت و شقاوت از نظر آنان در دست آنها بود.
و به دیگر سخن مشرکان صدر رسالت‏ برای آنان در انجام اموری مانند مغفرت و شفاعت،نوعی استقلال قائل بودند که‏ می‏توانند پرستندگان خود را به گونه‏ای‏ کمک کنند و عزت و ذلت بخشند و لذا قرآن در نقد این اندیشه می‏فرماید:
این ما کنتم تعبدون*من دون اللّه هل‏ ینصرونکم او ینتصرون35
کجا هستند آنها که به جای خدا می‏پرستیدید آیا شما را کمک می‏کنند یا خود بر دشمنانشان پیروز می‏شوند.
و باز می‏فرماید:
ام لهم آلهة تمنعهم من دوننا لا یستطیعون‏ نصر انفسهم و لا هم منّا یصحبون36
آیا بریا آنان خدایانی هست که آنان را بدون اذن ما از عذاب باز دارند آنها نه می‏توانند خود را کمک کنند و نه از عذاب ما در امانند.
مجموع این آیات و آنچه که یادآور نشدیم،بالاخص آیاتی که دربارهء سود و زیان رساندن بتها و عجز و ناتوانی آنها در کمک کردن به افراد و فریادرسی نازل‏ شده،همگی حاکی از آن است که‏ مشرکان دربارهء معبودها و ارباب و آلههء خود،اعتقاد خاصی داشتند یعنی همان‏ عقیده‏ای که دربارهء خدا و ربّ العالمین‏ داشتند،دربارهء بتها نیز اظهار می‏کردند چیزی که فکر می‏کردند این بود که دایرهء فیض رسانی و قدرت خدای واقعی،وسیع و دایره آن در آلههء پنداری و ارباب دروغین‏ تنگتر است،ولی همه معتقدند که‏ سرنوشت آنها در دست بتهاست.
از این بیان نتیجه می‏گیریم که تعریف‏ منطقی عبادت این است که بگوئیم:
هر نوع خضوع و اظهار فروتنی به وسیله‏ گفتار و کردار در برابر شخصی که از اعتقاد به‏ الوهیت و یا ربوبیت و یا در دست داشتن سر رشته‏ زندگی سر چشمه بگیرد،عبادت است.
چنین خضوعی ولو ه صورت کم‏رنگ‏ و کم‏سو،عبادت می‏باشد.و اگر خضوع و فروتنی هر چند به عالیترین حد برسد و لکن از چنین عقیده‏ای سرچشمه نگیرد تعظیم و تکریم است نه عبادت و پرستش. و اگر بخواهیم این بیان را در یک قالب‏ عربی تعریف کنیم ناچاریم چنین‏ بگوییم:
العبادة خضوع امام من نعتبره الها او ربّا او مصدرا للاعمال الالهیّة.
عبادت فروتنی در برابر کسی است که او را خدا(اعم از واقعی و پنداری)یا پروردگار و کارگردان جهان(همه و یا بخشی از آن)و یا عهده‏دار کارهای خدائی بدانیم.
در اینجا باید کارهای الهی به صورت‏ صحیح روشن شود و آن این است که:فعل‏ الهی،کاری است که از او سرچشمه می‏گیرد و او در انجام کار از هیچ مقامی استمداد نمی‏کند و اگر هم برای انجام کاری اسبابی‏ بر می‏انگیزد در آن نیز استقلال دارد،مسألهء استقلال به معنی پیراستگی از برانگیختن‏ اسباب و وسائل نیست،استقلال این‏ است که فاعل در کار خود(به هر شکلی‏ صورت بگیرد)نیازی به هیچ موجودی‏ ندارد خواه کار را بدون اسباب در جهان‏ ایجاد کند مثلا عصا را ناگهان به اژدها تبدیل کند و یا کارها را با برانگیختن‏ اسباب طبیعی صورت بخشد.برای روشن‏ شدن مطلب،مثالی را می‏آوریم:
قرآن،احیا و اماته را فعل خدا می‏داند و می‏فرماید:
هو الذی یحیی و یمیت37
اوست که زندگی می‏بخشد و می‏میراند.
ولی در قرآن احیا را به حضرت مسیح و اماته را به فرشتگان نیز نسبت داده است، چنانکه درباره مسیح می‏فرماید:
و احیی الموتی باذن اللّه38
مردگان را به اذن خدا زنده می‏کنم.
و درباره فرشتگاه می‏فرماید:
حتّی اذا جاء احدکم الموت توفّته رسلنا و... 39
تا چون مرگ یکی از شما فرا رسد فرستادگان‏ ما او را می‏میرانند.
افراد ناوارد،در میان این دو دسته از آیات،به گونه‏ای تناقض می‏بینند ولی‏ سرچشمهء این پندار این است که تصور می‏کنند احیا و اماته،بدون قید و شرط، فعل خداست در حالی که این دو و غیر این دو،در صورتی فعل خدا به شمار می‏روند که فاعل،بدون شرط و بدون‏ استمداد و کمک‏خواهی به فعل خود جامه عمل بپوشاند ولی فاعلی که همین‏ دو فعل و یا غیر این دو را به اذن و مشیت‏ الهی انجام می‏دهد کار خدا را صورت نمی‏دهد بلکه به کار ویژه خود جامعه عمل می‏پوشاند و هر چند به نوعی‏ می‏توان آن را نیز کار تسبیبی خدا شمرد.
بر این اساس باید دید که عقیدهء مشکان‏ دربارهء برخی از کارهای الهی چه بود؟ آنان در مسألهء باران‏رسانی و کارگردانی‏ بخشی از جهان آفرینش و یا لااقل در مسائل مربوط به مغفرت و گناه بخشی و شفاعت و سعادت آفرینی بتها،نوعی‏ استقلال قائل بودند و اندیشهء تفویض بر آنها حاکم بود.از این جهت در اکثر آیات‏ قرآن که پیرامون شفاعت وارد شده،مسألهء اذن الهی مطرح گردیده و با تأکید می‏فرماید:
من ذا الذّی یشفع عنده الاّ باذنه40
کیست که نزد او بدون اذن وی شفاعت‏ کند.
و در آیات گذشته لفظ من دوننا را به‏ کار برده و یادآور می‏شود:کیست که بدون‏ استمداد از خدا کسی را کمک کند.
نتیجه اینکه عنصر مقوّم و لازم در عبادت،وجود چنین اعتقادی در پرستشگر است و وجود این عنصر به عمل،رنگ‏ عبادت می‏بخشد و منهای آن نام عبادت‏ نخواهد داشت.
آری گاهی افراد از باب مبالغه به‏ افرادی که نسبت به کاری و یا به‏ شخصی،یا مقامی علاقهء اکیدی دارند، کلمهء پرستش به کار می‏برند و می‏گویند مقام پرست،پول‏پرست، شهوت‏پرست،دنیاپرست و این اصطلاح،

توحید و شرک‏ در عبادت

(به تصویر صفحه مراجعه شود) نوعی استعاره است و مجوّز آن این است‏ که فکر می‏کنند:این موضوعات برای آنان‏ سعادت‏بخش بوده و سرنوشت زندگی و سعادت آنها در گرو اینهاست.
شما با توجه به این تعریف و اصل‏ می‏توانید بر بسیاری از مسائل مورد اختلاف میان وهابیان و مسلمانان خاتمه‏ بخشید و داوری کنید که آیا قسمتی از اعمال و کارهای موحّدان که از نظر وهّابیان،شرک و پرستش مرده است، واقعا عبادت است یا نام دیگری دارد؟و برای اینکه از این بحث گسترده نتایج‏ درخشان و روشنی بگیریم تطبیق این‏ ضابطه را بر موارد اختلاف و داوری میان‏ آنها را به شمارهء آینده واگذار می‏کنیم.

پی نوشت ها:

(1)-اهل حدیث مانند احمد بن حنبل و پیرو او ابو الحسن اشعری،اتّحاد صفات را با ذات به‏ صورت یاد شده،تفسیر نموده و نتیجه گرفته‏اند قائلان‏ به اتحاد منکر صفات خدا هستند و چون نمی‏توانند آشکارا بگویند خدا فاقد علم و قدرت و حیات است‏ ناچارند در لفافه سخن بگویند و آن اینکه صفات او عین ذات او است.یک چنین داوری دربارهء قائلان‏ به توحید در صفات،از بی‏اطلاعی عمیق سرچشمه‏ می‏گیرد.تفصیل این مطالب را در کتاب فرهنگ‏ عقائد مذاهب اسلامی به قلم نگارنده بخوانید.
(2)-سوره فاطر:3.
(3)-سوره نازعات:5.
(4)-سوره یوسف:40.
(5)-سوره نساء:80.
(6)-سوره بقره:213.
(7)-سوره نحل:36.
(8)-فتح المجید،عبد الرحمان بن حسن‏ بن محمّد بن عبد الوهاب(م 1285 ق)،ص 12 و 20.
(9)-سوره یوسف:40.
(10)-سوره انبیاء:22.
(11)-سوره مؤمنون:91.
(12)-سوره اسراء:42.
(13)-سوره انبیاء:98-99.
(14)-سوره حشر:23.
(15)-سوره حشر:24.
(16)-سوره انعام:3.
(17)-سوره زخرف:84.
(18)-سوره نساء:171.
(19)-سوره زمر:3.
(20)-سوره یونس:18.
(21)-سوره نمل:24.
(22)-سیره ابن هشام،ج 1،ص 79.
(23)-در صلح حدیبیه آنگاه که تشنگی و بی‏آبی بر یاران پیامبر چیره شد،سرانجام در پرتو دعاء رسول گرامی،باران منطقه را فرا گرفت و پیامبر دستور داد که نماز را در محملها بخوانند سپس‏ فرمود:
هر کس بگوید در سایهء رحمت و کرم خدا، باران ما را فرا گرفت او به خدا مؤمن و هر کس‏ بگوید در سایهء ستاره و یا غروب و طلوع ستاره‏ای، باران آمد او به ستاره،مؤمن و به من کفر ورزیده‏ است،در همان وادی منافقان گفتند:در سایهء ستاره‏ «شعری»باران آمد و از عبارات و سخنان رایج آنان‏ این بود که مطرنا بنوء کذا(سیره حلبی ج 3/25 مراجعه شود).
(24)-سورهء زخرف:9 و به همین مضمون‏ است آیات 25:لقمان و 38:زمر.
(25)-سورهء اسراء:24.
(26)-العبادة نهایة الخضوع بین یدی من‏ تدرک عظمته و کماله.
(27)-برای آگاهی از مجموع‏ تعریفهای نارسا به المنار،ج 1،ص 57 و تفسیر القرآن الکریم نوشته شیخ شلتوت،ص 37 مراجعه شود.
(28)-سورهء بقره:34.
(29)-سورهء رعد:15.
(30)-سورهء یوسف:100.
(31)-سورهء اعراف:28.
(32)-سورهء یوسف:4.
(33)-سورهء بقره:165.
(34)-سورهء شعراء:97-98.
(35)-سورهء شعراء:93-92.
(36)-سورهء انبیاء:43.

مقالات مشابه

ثنويت

نام نشریهدائرة المعارف قرآن

نام نویسندهعلی معموری

معیارهای غلو در قرآن و روایات

نام نشریهعلوم حدیث

نام نویسندهداود افقی

مشركان

نام نویسندهمحمد مؤذنی

توحید و شرک در عبادت (2)

نام نشریهمجله نور علم

نام نویسندهجعفر سبحانی