توحید و شرک در عبادت (2)

پدیدآورجعفر سبحانی

نشریهمجله نور علم

شماره نشریه38

تاریخ انتشار1390/01/17

منبع مقاله

share 30 بازدید
توحید و شرک در عبادت (2)

‏جعفر سبحانی

توحید و شرک‏ در عبادت

در موارد اختلاف،در پرتو ضابطهء قرآنی داوری‏ کنیم
بررسی عقیدهء موحّدان به هنگام پرستش‏ خدای واقعی،و عقیدهء مشرکان به هنگام‏ پرستش خدایان پنداری،این مطلب را روشن کرد که گروه مشرک،بسان موحّد، به هنگام عبادت،دربارهء معبودهای خود اعتقاد خاصی داشتند و آنها را خدای جهان‏ و یا کارگردان عالم آفرینش و یا لااقل‏ سررشته‏دار سرنوشت انسانها می‏دانستند و با چنین اعتقادی در برابر آنها خضوع می‏کردند و به ستایش زبانی و عملی می‏پرداختند و این ثابت می‏کند که در تحقّق مفهوم‏ عبادت،وجود چنین عنصری در پرستشگر لازم است،و در غیر این صورت،عنوان‏ عبادت،بر آن صدق نخواهد کرد.اکنون‏ وقت آن رسیده است که با در دست داشتن‏ چنین ضابطهء کلّی،به داوری در مورد
مشکوک و مبهم بپردازیم،مواردی که‏ وهابیان آنها را از جزئیات عبادت و طوائف اسلامی از مقولهء دیگر می‏دانند ولی‏ پیش از آنکه به تبیین این بخش برسیم،در تأیید ضابطهء مزبور،نکاتی چند را یادآور می‏شویم:
1-نه تنها بررسی حالات موحّدان‏ و مشرکان،بر لزوم وجود چنین عنصری‏ گواهی می‏دهد،بلکه از آیات قرآن نیز می‏توان بر لزوم وجود آن استدلال کرد،قرآن‏ به هنگام فرمان پرستش خدا و نهی از پرستش غیر او،بر این نکته،تکیه می‏کند که‏ جز او(اللّه)خدایی نیست چنانکه‏ می‏فرماید:
یا قوم اعبدوا اللّه ما لکم من اله غیره1.
ای قوم من،اللّه را بپرستید،شما را خدایی‏ جز او نیست.
دقت در معنی این آیه می‏رساند که آن‏ کس مستحق و شایستهء عبادت است که اله‏ باشد و به اصطلاح بتوان او را خدا نامید و این بتها و معبودهای آنان،سهمی از آن‏ ندارند و به دیگر سخن:این آیه می‏رساند که‏ عبادت از شئون اله است و آن کس که دارای‏ الوهیّت است،شایستهء چنین مقامی هست و چون چنین مقامی در خور شأن غیر خدای‏ آفریدگار نیست غیر او شایستهء پرستش‏ نمی‏باشد.
2-همچنین برخی از آیات دیگر،گواهی می‏دهند که عبادت و پرستش،از شئون ربوبیت است و تا فردی دارای چنین‏ شأن و مقامی نباشد،شایستهء عبادت نیست، چنانکه می‏فرماید:
یا ایّها النّاس اعبدوا ربّکم الّذی خلقکم‏ و الّذین من قبلکم... 2
ای مردم پروردگارتان را که شما و پیشنیانتان را آفریده است،بپرستید.
اگر بخواهیم شیوهء استدلال با این دو آیه‏ را که یکی عبادت را از ویژگیهای الوهیّت‏ و دیگری آن را از ویژگیهای ربوبیّت‏ می‏داند،در قالب اصطلاح علمی بریزیم، باید بگوییم که این دو آیه از مصادیق قاعدهء معروفی است که می‏گوید:اگر عنوانی‏ موضوع حکم قرار گرفت،این،گواه بر علّیّت و دخالت آن عنوان در ثبوت حکم‏ است‏3.
یعنی این الوهیت و ربوبیت است که‏ انسانها را به پرستش دعوت می‏کند و چون‏ بتها فاقد این عنوانند،طبعا فاقد چنین‏ شایستگی می‏باشند و کسانی که به نوعی‏ دربارهء آنان به الوهیت و ربوبیت ولو به‏ صورت محدود،معتقدند،سخت در اشتباهند زیرا اله و ربّی جز او نیست.
این حقیقت که عبادت از شئون‏ ربوبیت است،در آیات زیادی آمده که‏ برخی را یادآور می‏شویم:
و قال المسیح یا بنی اسرائیل اعبدوا اللّه‏ ربّی و ربّکم. 4
مسیح گفت ای بنی اسرائیل خدا را که‏ پروردگار من و پروردگار شماست،بپرستید.
انّ هذه امّتکم امّة واحدة و انا ربّکم‏ فاعبدون. 5
این امت شماست که امت یکپارچه‏ای است‏ و من پروردگار شما هستم،پس مرا بپرستید.
انّ اللّه ربّی و ربّکم فاعبدوه هذا صراط مستقیم. 6
همانا الله پروردگار من و پروردگار شماست‏ بپرستیدش که این راه مستقیم است.
اگر یک فرد مفسّر،با دقتی بیشتر در این نوع آیات بنگرد،ضابطه‏ای را که‏ یادآور شدیم بروشنی،استخراج می‏کند و آن‏ اینکه در میان تمام علل،عبادت،از اعتقاد انسانها به الوهیت و ربوبیت معبود سرچشمه‏ می‏گرفت،چیزی که هست بت‏پرستان از روی جهل و نادانی،معبودهای خود را آلهه‏ و ارباب،می‏خواندند.
3-در قسمتی از آیات،اصرار بر این‏است که شفاعت و مغفرت ا آن خداست و هیچ کس بدون اذن او بهره‏ای از آن ندارد چنانکه می‏فرماید:
قل للّه الشّفاعة جمیعا7
بگو شفاعت،همگی از آن خداست.
و من یغفر الذّنوب الاّ اللّه. 8
کیست که گناهان را ببخشد جز خدا؟
یکی از اهداف این اصرار آن است‏ که مشرکان فکر می‏کردند شفاعت و بخشایشگری که از افعال خداست،دربست‏ در اختیار معبودهای آنهاست و از این جهت‏ آنها را سررشته‏دار سرنوشت خود می‏دانستند و چنین عقیده آنها را به خضوع و تعظیم‏ وا می‏داشت.
با توجه به این نکات می‏توان به اصالت‏ آن ضابطه که از بررسی حالات موحّدان و مشرکان به دست آمد،از نظر قرآن نیز به آن‏ پی ببریم و از این بیان نتیجه می‏گیریم که‏ خضوع و تواضع و فروتنی به صورت لفظی و عملی بر دو قسم است:
*1-تعظیمی که از اعتقاد ستایشگر به‏ الوهیت و ربوبیت و سرنوشت‏ساز بودن او، صورت می‏گیرد.
*2-فروتنی و تواضعی که برای خود، مبادی و محرّکهای دیگری دارد که مربوط به‏ این عناوین سه گانه نیست مانند مهر پدری و مادری و معلمی و یا داشتن موقعیت‏ اجتماعی و عناوین دیگر.
قسم نخست را عبادت و پرستش و قسم‏ دیگر را تکریم و احترام و تواضع و فروتنی‏ می‏نامند.9

تحدید منطقی و داوری در موارد مبهم

با توجه به این ضابطه،اکنون وقت آن‏ رسیده است که در پرتو آن،موارد اختلاف را از نظر شرک در عبادت یا تکریم و احترام، روشن سازیم،اینک مواردی را یادآور می‏شویم:

1-توسّل به پیامبران و صالحان

توسل به پیامبران و صالحان به‏ صورتهای مختلف انجام می‏گیرد،گاهی‏ انسان از آنها درخواست دعا می‏نماید همچنان که در حال حیات،درخواست دعا می‏کرد،و گاهی دیگر از آنها درخواست‏ انجام عملی می‏کند و می‏گوید بچّهء مرا شفا ده و گمشدهء مرا باز گردان،هر دو قسم‏ می‏تواند به دو صورت انجام گیرد:
الف-متوسل به آنان،معتقد به الوهیت‏ و ربوبیت و یا لااقل سررشته‏دار بودن آنان‏باشد(و گمان نمی‏کنم در میان مسلمانان‏ چنین فردی پیدا شود)طبعا عمل او عبادت‏ این پیامبران و صالحان بوده و جزء مشرکان‏ خواهد بود.
ب-آنچه که در میان همهء متوسلان، مشهود و چشمگیر است،این است که‏ همگی،آنان را بندگان برگزیده و انسانهای‏ وارسته می‏دانند که دعای آنها رد نمی‏شود و با این اعتقاد به آنها متوسّل می‏شوند،در این‏ صورت نمی‏توان عمل آنان را جز توسل به‏ اسباب،چیزی نامید.
در اینجا ممکن است گفته شود:شفا دادن بیمار و باز گرداندن گمشده،فعل‏ خداست و درخواست فعل خدا از غیر او شرک است.
در پاسخ آن به گفتاری که در تعریف‏ عبادت یادآور شدیم،باید توجه کرد،زیرا جداسازی فعل خدا از فعل بشر این نیست‏ که کارهایی که سبب عادی دارند فعل بشر و کارهایی که علل غیبی دارند،فعل خدا باشند،بلکه مقیاس،این است که فاعل در (9)-از نظر علمی نباید گفت که اعتقاد به‏ الوهیت یا ربوبیت یا سررشته‏دار بودن معبود،جزء معنی عبادت است به گونه‏ای که دلالت لفظ عبادت‏ بر این قیود،از قبیل دلالت تضمنی باشد،بلکه مقصود این است که تعظیم در چنین شرایطی نام عبادت به‏ خود می‏گیرد،و این نوع تعریفها از قبیل«زیاده الحد علی المحدود»است و برای آن در لغت عرب نظایر فراوانی وجود دارد مثلا می‏گویند:صهیل،صدای‏ انجام فعل،مستقل باشد یا وابسته و اگر کسی بگوید:ای پیامبر گرامی با قدرت‏ الهی و وابستهء خود این دو کار را انجام ده، گام در دایره شرک ننهاده،بلکه متوسل به‏ اسباب شده است حالا آیا پیامبر در جهان‏ برزخ،دارای چنین قدرت وابسته‏ای هست‏ یا نه؟این مسئلهء دیگری است و ارتباط به‏ شرک و توحید ندارد،اگر او در این حالت‏ دارای چنین قدرتی باشد،قطعا درخواست ما صحیح بوده و در غیر این صورت،درخواست‏ نادرستی خواهد بود(و نه شرک).
در تبیین حدود فعل خدا و فعل بشر باید بیش از این دقت کرد،در غالب اذهان افراد عادی این است که احیاء و اماته،فعل‏ خداست(ما هم می‏گوییم فعل خداست)اما کدام قسم؟کدام صورت؟آن قسم و آن‏ صورتی که فاعل در انجام کار وابسته نباشد و الاّ غیر خدا اگر وابسته به خدا باشد،با کمک او،کار احیاء و اماته را انجام‏ می‏دهد،همچنان که دربارهء مسیح و فرشتگان مأمور قبض ارواح در قسمت اول‏ این مقال یادآور شدیم این کار بشری است‏ نه الهی،هر چند از نظر دیگر که همهء افعال‏ به خدا منتهی می‏شود فعل تسبیبی خدا نیز به‏ شمار می‏رود.

2-استمداد از پیامبران و صالحان و استغاثه به آنان

استمداد از پیامبران و صالحان‏ درخواست کمک و نجات چه در حال‏ حیات آنان و چه پس از رحلتشان از این‏ جهان،بسان توسل به آنان به دو صورت‏ می‏تواند انجام گیرد،کسانی که می‏گویند: «یا رسول اللّه اغثنی،یا رسول اللّه اشفع لنا عند اللّه»از آنجا که او را بندهء برگزیده و وارسته می‏دانند این نداها و دعوتها،رنگ‏ عبادت به خود نمی‏گیرد،زیرا عنصر استمداد،اعتقاد به ربوبیت و الوهیت نیست‏ (ولو به صورت پنداری و در دایرهء محدود و یا اختیاردار بودن سرنوشت استمداد کنندگان)،حالا پیامبران و صالحان در حیات برزخی نیز می‏توانند مدد برسانند و انسان را نجات دهند یا نه؟یک بحث‏ صغروی است که ارتباطی به مسئلهء شرک و توحید ندارد.
اگر آیاتی می‏گوید:
فلا تدعوا مع اللّه احدا10
(اسب و«زقزقه»،صوت گنجشک است،مسلما اسب‏ و گنجشک بودن جزء معنی دو لفظ یاد شده نیست اما برای تبیین خصوصیت صوت،ناچاریم از چنین‏ الفاظی کمک بگیریم.عین همین مطلب در عبادت‏ نیز حاکم است،دربارهء تبیین این قسم از تواضع‏ ناچاریم وجود یکی از عناوین سه گانه را مطرح کنیم‏ تا این قسم از تواضع را از قسم دیگر جدا سازیم مثلا در تعریف«قوس»می‏گویند نصف الدائره و همگی‏ می‏دانیم که در قوس،نصف دایره بودن شرط نیست، ممکن است قوسی بدون دایره محقق شود ولی برای‏ تبیین معنای قوس چاره‏ای جز آوردن لفظ دایره نیست.
. یا اینکه می‏فرماید:
له دعوة الحقّ‏ و الّذین یدعون من دونه لا یستجیبون لهم‏ بشی‏ء11...
این آیات و نظایر آنها،مربوط به دعوت‏ و خواندن مشرکان است که در مقام دعوت‏ معبودهای خود،عناصر یاد شده را به همراه‏ داشتند،از این جهت خدا درخواست از دیگران را ممنوع شمرده است نه هر درخواستی را؛به گواه اینکه در حال حیات، درخواست حاجت،کوچکترین ایرادی‏ ندارد.
گواه بر اینکه آنها معبودهای خود را مالکان سرنوشت خود می‏دانستند انتقادی‏ است که قرآن از عقیدهء آنها می‏کند و می‏فرماید:
و الّذین تدعون من دونه ما یملکون من‏ قطمیر12.
کسان دیگری را که به جز او می‏خوانید،به‏ اندازهء رشتهء باریک میان هستهء خرما نیز در اختیار ندارند.
به دیگر سخن دعوتهای ممنوع در این‏ آیات و آیات مشابه،کنایه از عبادت‏ خداست.بنابراین نمی‏توان هر درخواست و دعوتی را ممنوع و شرک دانست.
گواه روشن بر اینکه بت‏پرستان، خدایان خود را دارندگان و مالکان شئون‏ الهی می‏دانستند،همان شعاری بود که به‏ هنگام طواف و سعی،سر می‏دادند ومی‏گفتند:لبّیک لا شریک لک،لبّیک،لا شریک‏ لک،تملکه و ما ملک‏13
در اینجا متذکر می‏شویم از مجموع‏ نوشته‏های وهابیان استفاده می‏شود که مرز شرک و توحید،امور زیر است:
1-حیات و ممات؛
2-قدرت و عجز؛
3-درخواست اموری که سبب عادی‏ دارند و یا درخواست امور خارق عادت.
ضمنا تذکر این نکته ضروری است‏ که تعیین چنین مقیاسهایی چیزی جز نوعی‏ پیش داوری نیست.
چگونه می‏شود درخواست دعا از پیامبر که به نصّ قرآن،امر مطلوب و محبوبی‏ است‏14در حال حیات،عین توحید و در حال ممات شرک باشد؟
اگر در حال حیات پیامبر بگوییم: «استغفر لنا»این عین توحید است و اگر در حال حیات برزخی بگوییم:«استغفرلنا»این‏ رنگ شرک به خود می‏گیرد؟!یک چنین‏ داوری و مرزبندی کاملا بر خلاف عقل و کتاب الهی است.
موت و حیات می‏تواند مرز عقلایی و غیر عقلایی بودن کار باشد،همچنین قدرت و عجز می‏تواند به کار،رنگ عقلایی یا رنگ‏ خلاف آن بدهد،نه رنگ شرک.
دربارهء مقیاس سوم یادآور می‏شویم که‏ اگر درخواست کارهای خارج از قلمرو و قوانین عادی،رنگ شرک به خود بگیرد باید -نعوذ باللّه-سلیمان نبی را در شمار غیر موحّدان به شمار آورد،زیرا او وقتی از اطرافیان خود خواست که تخت بلقیس را از یمن به فلسطین بیاورند،گفت:
یا ایّها الملؤا ایّکم یأتینی بعرشها قبل ان‏ یأتونی مسلمین. 15
ای گروه حاضر کدامیک می‏توانید تخت‏ بلقیس را پیش از آنکه از در تسلیم پیش من آیند برایم بیاورید؟
عجیب اینکه دو نفر اعلام آمادگی‏ کردند:یکی گفت:قبل از آنکه مجلس تو به پایان برسد من حاضر می‏کنم و دیگری‏ گفت:در یک چشم به هم زدن،دومی‏ برنده شد و انجام داد.16
با توجه به چنین آیاتی که نظایر آن در قرآن فراوان است،می‏توان گفت که هیچ‏ یک از این ضوابط که وهابیان روی آن تکیه‏ می‏کنند مقیاس شرک و توحید در عبادت‏نیست.اگر اینها را مقیاس بدانیم،اینها مقیاس مفید و غیر مفید بودن،عقلایی و غیر عقلایی بودن و نظایر اینهاست نه مقیاس‏ شرک و توحید،و متوسلان به پیامبران و صالحان،آنها را حیّ و زنده و به فرمان‏ خدا،قادر و توانا-بسان حیات دنیوی- می‏دانند،از این جهت به آنها متوسل‏ می‏شوند و اگر در این عقیده،خطاکار باشند،توسل آنان سودی نخواهد بخشید،نه‏ اینکه مشرک باشند.
شما با توجه به این ضابطه،می‏توانید در بسیاری از موارد که وهابیان تاخت و تاز می‏کنند و اصیل‏ترین موحدان را در سایهء جمود و کم عمقی علمی به شرک متهم‏ می‏سازند،به صورت روشن داوری کنید و از خدا بخواهید که خدا به این گروه بینایی و روشنی،درک و آگاهی،پیراستگی از تعصّب و تقلید،آزادگی در فکر و اندیشه و وارستگی از علاقه به مناصب و مقامات، عطا فرماید.
آنچه که بیشتر در کتابها و تبلیغات‏ وهابیان به چشم می‏خورد کلمهء شرک و بدعت است،اکنون که با مفهوم شرک در عبادت آشنا شدیم،و روشن گشت که‏ بسیاری از موضوعاتی که آنها شرک‏ می‏پندارند،شرک نیست،و عدم تحدید منطقی،آنان را به این اشتباه کشیده است، پس چه بهتر دربارهء موضوع دوم،یعنی تحدید بدعت سخن بگوییم،تا دشمن از این جهت‏ هم سوء استفاده نکند.

بدعت چیست؟

با تحدید مفهوم بدعت روشن می‏شود که‏ بسیاری از اموری که وهابیان بدعت‏ می‏خوانند بدعت نیست.
پس از مسئله شرک،رایج‏ترین کلمه در میان وهابیان واژهء بدعت است و هر فردی‏ معمولا این دو کلمه را از آنان می‏شنود،تو گویی در فرهنگ آنان جز این دو کلمه، واژهء دیگری نیست و اگر گفتار آنان صحیح‏ و استوار باشد،تمام مسلمانان جهان،جز گروه اندکی،مشرک و بدعتگذار بوده و از این دو شیوهء زشت،پیراسته نیستند،انسان‏ هر گاه بخواهد در کنار قبول اولیا نماز بگزارد و یا آثار آنان را ببوسد فورا می‏گویند این کار شرک است و بدعت،آنگاه که مسلمانان به‏ هنگام شنیدن نام پیامبر(ص)از گلدسته‏های مساجد،صلوت می‏فرستند، فورا فریاد بدعت بلند می‏شود،بالاتر از آن، اینکه هر گاه مسلمانان در میلاد پیامبر(ص) جشن و سروری برپا می‏کنند،فورا بر چشب‏ بدعت بر آن زده و این گروه را که میلاد رهبر خود را گرامی می‏دارند مبدع و بدعتگذارمی‏نامند و احادیث مربوط به بدعت را-که‏ پیامبر فرموده است شرّ الامور محدّثاتها- می‏خوانند.
اکنون شایسته است در پاسخ به این‏ پندارهای واهی که در فوق اشاره شده به‏ تبیین معنا و مفهوم بدعت بپردازیم تا کاربرد این حربه که در دست وهابیان است روشن‏ شود.

1-معنای لغوی بدعت

بدعت در لغت عرب،به معنی کار بی‏سابقه است که نمونه قبلی نداشته باشد؛ قرآن،خدای سبحان را اینچنین توصیف‏ می‏کند:
بدیع السّماوات و الارض. 17
خداوند آفرینندهء آسمان و زمین است.
یعنی بدون الگو و نمونه پیشین آنها را آفریده است.و به عبارت دیگر:هر چیز جدید و بی‏سابقه را بدیع،و کار نوظهور را بدعت می‏گویند.راغب در مفردات می‏گوید: الابداع انشاء صنعة بلا احتذاء و اقتداء و منه قبل‏ رکبّة بدیع ای جدیدة الحفر.
ابداع پدید آوردن چیزی است که نمونه و سابقه‏ای نداشته باشد،چاهی را که تازه حفر کرده‏ باشند.بدیع می‏گویند.
قرآن پیامبر را چنین وصف می‏کند: قل ما کنت بدعا من الرّسل18
بگو من در میان پیامبران پدیده نوظهوری‏ نیستم.(بلکه پیش از من نیز پیامبرانی آمده‏اند)
بدعت به معنی لغوی(کارهای نوظهور) نمی‏تواند بدون قید و شرط حرام باشد زیرا جهان زندگی پیوسته در دست تغییر و دگرگونی است و همان طور که طبیعت به‏ طور مستمر در حرکت و تغییر و نوآوری است‏ زندگی انسان نیز از نظر پوشاک و خوراک و مسکن و صنایع پیوسته در حال دگرگونی و نو شدن است و هیچ عاملی نمی‏تواند حرکت‏ عظیم زندگی انسان را متوقف سازد بلکه او باید طبق سنّت الهی گام به پیش نهد و زندگی را هر روز رنگین‏تر ساخته و چهرهء زندگی را هر روز تازه‏تر سازد.
هر دم از این باغ بری می‏رسد تازه‏تر از تازه‏تری می‏رسد
اکنون که با معنای لغوی بدعت آشنا شدیم،شایسته است با مفهوم شرعی آن که‏ فقها آن را تحریم می‏کنند،آشنا شویم:

2-بدعت از نظر فقها

بدعت از نظر فقیهان عبارت است از دین‏سازی و افزودن چیزی بر مذهب که‏ شارع به آن فرمان نداده است؛و به تعبیر فقها:
ادخال مال یس من الدین فی الدین‏19
وارد کردن چیزی در دین که در آن نیست.از این تعریف و از آنچه که در پاورقی‏ از قاموس و راغب نقل کردیم،روشن‏ می‏شود که هر نوظهوری بدعت نیست،بلکه‏ آن گونه اعمال و عقاید که به دست انسانها ساخته شده و به دین نسبت داده می‏شود، بدعت است و به دیگر سخن:بدعت در صورتی انجام می‏گیرد که انسان کاری را انجام دهد و آن را به حساب دین بگذارد و به دروغ بگوید که قرآن یا سنت چنین‏ دستوری داده است،ولی هر گاه عملی را انجام دهد که از نظر قوانین اسلام بالذّات‏ حلال باشد ولی هرگز آن را جزء دین نداند و به حساب آن نگذارد هر چند چنین چیزی‏ بدعت لغوی خواهد بود اما از نظر شرع، بدعت به شمار نمی‏رود،زیرا همان طور که‏ در تعریف بدعت یادآور شدیم،بدعت، نوعی بازی با شریعت و دین است،ولی‏ هر گاه انسان به عمل خود رنگ دینی ندهد، حلال و حرام بودن آن در گرو این است که‏ آیا قوانین اسلام آن را تحریف کرده یا نه؟
و به دیگر سخن:دلیل حرمت بدعت‏ این است که بدعتگذاری،نوعی افترا بر خداست و افترای بر او از گناهان کبیره‏ است،چنانکه می‏فرماید:
اللّه اذن لکم ام علی اللّه تفترون؟20
آیا خدا اجازه چنین کاری را داده است یا بر او افترا می‏بندید؟
و من اظلم ممّن افتری علی اللّه کذبا... 21
کیست ستمکارتر از آنکه بر خدا دروغ‏ بندد...؟
ولی اگر کاری ذاتا و در اصل حلال‏ باشد و انسان در انجام آن و یا دعوت مردم به‏ آن پای دین را به میان نکشد،هرگز چنین‏ کاری بدعت در دین نخواهد بود،چنین‏ عملی هر چند که کار نوظهوری است ولی‏ کار نوظهور در دین به شمار نمی‏رود.
از این بیان روشن می‏شود که اگر پیامبر گرامی فرمود:شرّ الامور محدثاتها و کلّ‏ محدثة بدعة و کلّ بدعة ظلالة و کلّ ضلالة فی‏ النّار.22مقصود ساختگی‏هایی است که به‏ دین نسبت داده شود و به عنوان اینکه دین و شریعت و فرمان خدا و رسول است انجام‏ گیرد،از این جهت وقتی ابن حجر عسقلانی‏ به تفسیر حدیث یاد شده می‏رسد می‏گوید: «مقصود،آن کار تازه‏ای است که به دین‏ نسبت داده می‏شود،با آن که در دین مدرکی‏ برای آن نیست.»23
روی این اصل،یک حقیقت روشن‏ می‏شود و آن اینکه تمام دگرگونیهایی که درزندگی بشر از جهات گوناگون پدید می‏آید، هر گاه رنگ دینی به خود نگیرد،بدعت‏ نخواهد بود و حلال و حرام بودن آن تنها در گرو این است که با دیگر اصول اسلام‏ مخالف نباشد.
از این رو معلوم می‏شود،آداب و رسوم‏ ملی چه دارای سوابقی باشد و چه نباشد،در شمار بدعت نخواهد بود.فرض کنید گروهی از مردم،هر سال در نقطه‏ای دور هم گرد می‏آیند و یا به دیدار یکدیگر می‏پردازند و در آن روز،ابراز شادی کرده و به کمک یکدیگر می‏شتابند،و آن روز را برای خود،عید ملی می‏دانند،چنین کاری‏ که صد در صد جنبهء ملّی دارد،از ماهیت‏ بدعت شرعی بیرون است و هرگز سخن رسول‏ اللّه(ص)ناظر به این نوآوریها نیست.مثلا ملت ستمدیدهء الجزایر استقلال خود را پس از رهایی از استعمار دویست ساله فرانسه جشن‏ می‏گیرند و تلگرامهای شاد باش برای‏ یکدیگر مخابره می‏کنند،چنین کاری جنبه‏ ملی و عرفی داشته و سخن رسول خدا ناظر به آن نیست،زیرا چنین کاری دروغ بستن‏ به خدا و دین او نمی‏باشد بلکه نوآوری‏ در زندگی است که مصالح ملتی در گرو چنین تصمیمی است؛روی این اصل باید کلیهء آداب و سنن ملی،و به اصطلاح امروز فولکور(فرهنگ مردمی)را از بدعت‏ اصطلاحی بیرون شمرد،باید گفت:اموری‏ که با اصول کلی اسلام مخالف نباشد؛ اسلام دست مردم را در آن باز گذاشته است، امروز شناخت فرهنگ مردمی،برای خود رشته خاصی به شمار می‏رود و کلاس و استاد و کتابخانه و موزه‏های مخصوصی دارد و احیای این نوع سنن و یا ادامهء آنها-خواه‏ در زمان پیامبر،نمونه از آن بوده و یا نبوده‏ باشد-در صورتی که مخالف قوانین کلی‏ نباشد،بی‏اشکال است.
امروز همهء ملتها بازیهای فوتبال، والیبال،بسکتبال،و دیگر ورزشها و سرگرمیها را از ملل غربی اقتباس کرده‏اند، نمی‏توان این ورزشها را به عنوان بدعت‏ تحریم کرد،بلکه حکم به تحریم،خود بدعتی است که اسلام آن را تحریم کرده‏ است،آری احیای رقصهای سنتی مبتذل به‏ گونه‏ای که زنان و مردان نامحرم،با هم،در آن شرکت جویند و به هم درآمیزند،حرام‏ است اما آن هم نهبه خاطر بدعت بلکه‏ حرمت آنها ذاتی است.
حتی ابن تیمیه که بیش از همه،کلمهءبدعت را تکرار می‏کند،دربارهء عادت محلی‏ می‏گوید:«اصل و قاعده کلی این است که‏ آنها را حلال بدانیم،مگر اینکه خدا آنها را تحریم کند».24

بدعتی که در دین ریشه‏ای ندارد

کارهایی که به عنوان دین صورت‏ می‏گیرد،بر سه نوع است:
الف:کاری که اسلام همهء خصوصیات‏ آن را از اصل و فرع،از ماده و صورت،از واقعیت و شکل،بیان کرده و دربست در انحصار خود قرار داده است،مانند نماز و روزه و اعمال حج که آنچه مربوط به‏ واقعیت این عبادات است،با تمام‏ خصوصیات بیان شده است،انجام چنین‏ عباداتی به عنوان دین،اطاعت خدا محسوب‏ می‏شود و بس.
ب:کارهایی که اسلام،اصل و حقیقت و ماده آن را بیان کرده ولی شکل و صورت آن را به مقتضیات زمان واگذار نموده‏ است و اینکه مسلمانان در هر عصری به‏ مقتضای زمان و امکانات خود و با در نظر گرفتن دیگر اصول اسلام،به فرمان الهی‏ جامهء عمل بپوشاند.
در اینجا تحقق بخشیدن به فرمان خدا به‏ هر صورت و به هر کیفیت که با دیگر اصول‏ مخالف نباشد حرام و بدعت نخواهد بود، زیرا فرض این است که اساس آن در کتاب‏ و سنت بیان شده و شکل و کیفیت آن در اختیار امت گذارده شده است.نمونه‏های‏ این قسمت،در فقه اسلام کم نیست اینک‏ برخی را یادآور می‏شویم:
*1-اسلام به آموزش فرزندان فرمان‏ داده و با دیو جهل و بی‏سوادی مبارزه‏ می‏کند.آیات و روایات در این زمینه به‏ اندازه‏ای است که حتی با نقل نمونه‏های‏ آنها سخن به درازا می‏کشد،ولی چگونگی‏ این آموزش در اسلام معین نشده بلکه آن را به مقتضیات زمان موکول کرده است. روزگاری بشر از طریق نوشتن بر لوحه‏های‏ سنگی،پوست حیوانات و پوسته درخت‏ خرما آموزش می‏دید،ولی با گذشت‏ روزگار،چگونگی آموزش دچار دگرگونی‏ شده و از نگارش با قلم نی گرفته تا به امروز که از دیسکتهای کامپیوتری استفاده می‏کنند همه و همه به آرمان اسلامی تحقق‏ می‏بخشند،هرگز بر هیچ فقیهی شایسته‏ نیست که بر این وسایل آموزشی ایراد بگیرد و آنها را بدعت شمارد و بگوید در زمان‏ پیامبر،این شکلها و آموزشها نبود،زیرا یک‏ چنین ایرادکننده،فقیه واقعی نیست و اگر فقیه بود چنین پنداری نداشت و چنین‏ اشکالی را مطرح نمی‏کرد و اصولا آیین خاتم‏و ابدی اگر بخواهد،خاتمیت آن محفوظ بماند،باید دست بشر را در شکل دادن به‏ احکام کلی اسلام باز گذارد مشروط بر آنکه با دیگر اصول آن مخالف نباشد در غیر این صورت،اسلام قابل پیاده شده نخواهد بود.
*2-دفاع از اسلام و نوامیس مسلمین‏ یک فریضهء الهی است،مسلمانان باید پیوسته بر توان رزمی خود بیفزایند تا قدرتمندان جهان از آنان حساب ببرند و قرآن‏ این حقیقت را در ضمن آیهء کوتاهی بیان‏ کرده و می‏فرماید:
و اعدّوا لهم ما استطعتم من قوّة... 25
در برابر کافران تا می‏توانید نیرو آماده کنید.
جای گفتگو نیست که شکل اجرای‏ این اصل،در هر زمان فرق می‏کند و هرگز اسلام،کیفیت آن را مشخّص نفرموده و اگر مشخّص می‏نمود،نمی‏توانست آیین خاتم‏ باشد،زیرا شکل اجرای یک حکم نمی‏تواند در برابر تحولات عمیق جامعه بشری، مقاومت نماید،از این جهت،رهبر مسلمانان‏ باید در هر عصری،ارتش اسلام را با پیشرفته‏ترین سلاحها مجهز سازد تا آنجا که‏ برتری آنان محفوظ بماند،بنابراین خدمت‏ سربازی آنگاه که شرایط زمان،عمومی‏ بودن آن را ایجاب کند،نوعی تحقق‏ بخشیدن به این اصل قرآنی است،هر چند این مطلب به صورت‏ جزئی در لسان رسول خدا(ص)نیامده است‏ تا چه رسد آموزش دادن جوانان مسلمان با تجهیزات نظامی روز از قبیل پرواز در اعماق‏ آسمانها و سیر در زیر دریا و پرتاب‏ موشکهای بالستیک و...
*3-قرآن،حفظ اموال یتیمان را توصیه فرموده و حیف و میل آن را تحریم‏ کرده است ولی این اصل کلی در هر زمان‏ برای خود شکل و خصوصیتی دارد و تجارت با مال یتیم و یا سپردن آن به بانک‏ و یا سرمایه‏گذاری در کارهای سودآور و غیر اینها،اشکال مختلف آن است که ولّی یتیم‏ باید مصالح او را در نظر بگیرد آنگاه دست‏ به کار شود.
*4-حفظ قرآن و گسترش آموزش آن‏ و تعلیم سنت و ترویج آن،از فرایض دینی‏ است،ولی در هر زمان این فریضه برای خود شکل خاصی را می‏طلبد که نمی‏توان‏ اشکال آن را بدعت شمرد و لذا مسلمانان‏ پس از درگذشت پیامبر(ص)علی رغم‏ مخالفت برخی،پس از اندی به گردآوری‏ سنت پیامبر(ص)به صورتهای مختلف‏ پرداخته و هم اکنون به زیباترین صورت طبع‏ و نشر می‏گردد.
خلاصه:عملی که بر اثر پیشرفت تمدن‏ موجب صیانت و حفظ قرآن و گسترش سنت‏محسوب شود حتی اعراب‏گذاری و نقطه‏گذاری و جمع و فهرست‏نگاری برای‏ آنها همه و همه صورتهای مختلف صیانت‏ قرآن و آموزش سنت است.بنابراین،هر چیزی که اصلی در اسلام دارد،ولی برای‏ آن شکل خاصی معین نشده،تحقق بخشیدن‏ به آن اصل،مطابق مقتضیات زمان،بدعت‏ نیست.
ما قبل از آنکه از این بیان،نتیجه‏ بگیریم،به بیان قسم سوم می‏پردازیم آنگاه‏ از مجموع نتیجه می‏گیریم.
ج:کارهایی که به عنوان امر دینی‏ انجام گیرد،و به هیچ نحوی در دین،اصل و سابقه نداشته باشد،مثلا پیامبر گرامی‏ فرایض یومیه را هفده رکعت تعیین کرده‏ است،اگر کسی تعداد رکعات را افزایش‏ دهد،این بدعت است،قرآن ازدواج با محارم را تحریم کرده است اگر کسی‏ برخی از آنها را حلال اعلام کند،این کار بدعت به شمار می‏رود،سنت پیامبر(ص) اجزای اذان و اقامه را مشخّص کرده است، اگر شخصی بر اجزای آن بیفزاید،این هم‏ بدعت است،خلاصه اگر در قلمرو امور دینی و به عنوان دین،در کیفیت واجب‏ تصرف کند و یا واجبی را حرام و یا حرامی‏ را حلال معرفی کند،به گونه‏ای که نتوان بر آن،دستور واصلی در اسلام جست،بدعت‏ محسوب می‏شود.
شکی نیست عملی که به دین نسبت‏ داده می‏شود ولی ماده و صورت آن در آیین‏ اسلام وارد نشده است،بدعت بوده و انجام‏ دهندهء آن بدعتگذار به شمار می‏رود،مثلا شیعه معتقد است که یکی از فصول اذان، جملهء حیّ علی خیر العمل است و همچنین‏ «الصلاة خیر من النوم»جزء فصول اذان‏ نیست،هر گاه کسی اذانی را بدون جملهء اول و یا با جملهء دوم بگوید طبعا بدعت‏ بشمار رفته و روشنترین مصداق«شرّ الامور محدّثاتها»خواهد بود.

نتیجه‏گیری از تقسیمات یاد شده:

دربارهء قسم نخست و قسم سوم سخنی‏ نیست،اوّلی مصداق روشن اطاعت و سومی مصداق واضح بدعت است آنچه مهم‏ است سخن درباره قسم دوم است که باید به‏ نوعی تشریح شود،چیزی که در اسلام اصل‏ و ریشه‏ای دارد نمی‏توان صورت آن را بدعت‏ خواند و با توجه به مثالهایی که یادآور شدیم‏ مسئله،کاملا روشن است این تنها ما نیستیم که آن را بدعت نمی‏خوانیم بلکه این‏ سخنی است که جملگی برآنند.
ابن حجر عسقلانی در شرح حدیث«شر الامور محدثاتها»می‏گوید:
و المراد ما احدث و لیس له اصل فی الشّرع‏ و یسمّی فی عرف الشّرع بدعة و ما کان له اصل‏ یدلّ علیه الشّرع فلیس ببدعة.26
مقصود آن نوپردازی است که در شرع،اصل‏ و حکمی نداشته باشد و در اصطلاح شرع به آن‏ «بدعت»گویند و اگر چیزی در اسلام حکم و ریشه‏ای داشته باشد«بدعت»نیست.
ما اگر بخواهیم این گفتار ابن حجر را در قالب علمی و با توضیح فزونتری بیان‏ کنیم،باید بگوییم مقصود این است که‏ کارهایی که انسان به عنوان شرع انجام‏ می‏دهد اگر شارع مقدس،اصل و فرع،ماده‏ و صورت و حقیقت و شکل آن را بیان کرده‏ و به کسی اجازه نداده باشد که در آن از هیچ نظر تصرف کند،تصرف در آن امر به‏ هر نحوی بدعت است و لذا اذان دوم پس از اذان اول و اقامه دوم پس از اقامهء اول بدعت‏ می‏باشد،و کسی حق ندارد بگوید چون‏ اصل اذان و اقامه در شرع وارد شده،پس‏ دومی و سومی نیز بی‏مانع خواهد بود.
ولی اگر شارع اساس حکمی را بیان‏ کرده،ولی شکل و ظاهر آن را محدود نکرده‏ باشد،طبعا هر نوع دگرگونی در شکل و صورت و کیفیت اجرا،امر مطلوبی بوده و بدعت نخواهد بود.
اتفاقا مسئله گرامیداشت پیامبر(ص)به‏ صورتهای مختلف،از روشن‏ترین مصادیق‏ این قسم است زیرا در آیات و روایات دستور داده شده که مسلمانان به پیامبر خود مهر ورزند و او را دوست بدارند،چنین اصل‏ اسلامی برای خود در هر زمان اشکال و صورتهای مختلفی دارد در اینجا دو مطلب را یادآور می‏شویم:
1-برخی از آیات و روایاتی که‏ مسلمانان را به دوستی پیامبر(ص)دعوت‏ می‏کند.
2-اشکال و صورتهای مختلف دوست‏ داشتن او که در هر زمان شکل خاصی دارد.
دربارهء امر نخست کافی است که به‏ آیات زیر توجه فرمایید:
1-و من یتولّ اللّه و رسوله و الّذین امنوا فانّ‏ حزب اللّه هم الغالبون. 27
هر کس خدا و پیامبر و مؤمنان را دوست‏ بدارد(بداند که)حزب خدا پیروز است.
2-فالّذین امنوا به و عزّروه و نصروه و اتّبعوا النّور الّذی انزل معه اولئک هم المفلحون28.
و آنان که به او ایمان آوردند و او را گرامی‏ داشتند و یاری کردند و از نوری که بر او نازل شده‏ پیروی نمودند،رستگارانند.
شاهد گفتار،کلمه«عزّروه»است که به‏ معنی تکریم و گرامیداشت پیامبر(ص) است نه کمک کردن به او زیرا مسئله‏ کمک کردن در جمله نصروه،آمده است.
در برخی از آیات یادآور می‏شود که باید علاقه به خدا و پیامبر و جهاد در راه خدا، بیش از علاقهء انسان به پدران وفرزندان و برادران و همسران و ثروتهای‏ انباشته و تجارتی که از کساد آن می‏ترسد و خانه‏هایی که به آن علاقه دارد،باشد.29
در کلمات پیامبر گرامی(ص)،مسئله‏ حبّ نبی و دوست داشتن او فزون از حد وارد شده که ما به نقل اندکی از آن اکتفا می‏کنیم؛
1-لا یؤمن احدکم حتّی اکون احبّ الیه‏ من ولده و والده و النّاس اجمعین30
هیچیک از شما نمی‏تواند ادعای ایمان کند، مگر اینکه من در نظر او از فرزند و پدرش و همهء مردم محبوبتر باشم.
2-ثلاث من کنّ فیه ذاق طعم الایمان:من‏ کان لا شی‏ء احبّ الیه من اللّه و رسوله. 31..
سه چیز است که هر کس دارای آن باشد مزهء ایمان را چشیده است یکی اینکه هیچ چیزی برای‏ او از خدا و پیامبر او محبوبتر و گرامی‏تر نباشد...
این روایات همگی دستور می‏دهند که‏ انسان باید پیامبر گرامی را دوست بدارد؛ شکی نیست که شکل این وظیفه برای خود در هر زمان خصوصیتی را ایجاب می‏کند، گذشته از این که عمل به دستورهای‏ پیامبر(ص)در قلمرو واجبات و محرمات، خود نشانهء حبّ و علاقه است گرامیداشت‏ زادروز و یا روز بعثت او و تشکیل مجلس‏ برای بازگویی زحمات و کوششهای او و سرودن اشعار نغز در فضایل راستین و مناقب‏ حقیقی او که در کتاب و سنت آمده،یکی‏ از نشانه‏های حبّ النّبی است که در سنت‏ وارد شده است.
اگر قرآن به مهر ورزیدن نسبت به‏ پیامبر(ص)دستور داده،مودّت خویشاوندان‏ و بستگان پیامبر(ص)را نیز لازم دانسته‏ است چنانکه می‏فرماید:
قل لا اسالکم علیه اجرا الاّ المودّة فی‏ القربی. 32
بگو من پادشاهی جز مهرورزی به بستگان و نزدیکان خود نمی‏خواهم.
شکی نیست که محبّت،پدیده‏ای‏ روانی است که برای خود تجلّیاتی دارد و هرگز،مقصود این نیست که مودّت و مهر آل‏ رسول در دلها و قلوب،محبوس و مکتوم‏ بماند،بلکه باید چنین مهری را اعضا و اعمال و زندگی ما خود را نشان دهد.
برگزاری جشنهای زادروز امامان معصوم‏ و برگزاری مجالس سوگواری در روزهای‏ وفات و شهادت،از جلوه‏های این مهر و محبت است.
آری ما هرگز مدّعی آن نیستیم که‏ برگزاری مراسم جشن و سوگواری،تجلّیگاه‏ منحصر این فریضهء قرآنی و حدیثی است، بلکه مدعی آن هستیم که یکی از تجلیگاههاست.بنابراین،کاری که‏ مسلمانان قریب به ده قرن(تا آنجا که تاریخ‏ نشان می‏دهد)انجام داده‏اند و پیوسته این‏ ایام و لیالی را گرامی می‏دارند کاری جز تجسّم و تحقّق بخشیدن به این اصل نیست.
یکی از چیزهای مکروه و ناپسند نزد وهابیان،فرستادن صلوات بر پیامبر گرامی، قبل از اذان و یا پس از آن و یا به هنگام‏ شنیدن نام مقدس آن حضرت از مؤذّن است‏ تا آنجا که محمد بن عبد الوهاب مؤذّنی را به‏ جرم اینکه بدعتگزار است و بر بدعت خود اصرار می‏ورزد،کشت،این مؤذّن تنها جرمش این بود که پس از آوردن نام پیامبر صلوات می‏فرستاد.مؤذّن تنها می‏خواست به‏ این آیه جامه عمل بپوشاند که:
انّ اللّه و ملائکته یصلّون علی النّبیّ یا ایّها الّذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیما. 33
خدا و فرشتگان بر پیامبر درود می‏فرستند ای‏ مؤمنان بر او صلوات و درود فرستید.
هرگز در این آیه،قیدی برای فرستادن‏ صلوات،از نظر زمان و مکان،بیان نشده‏ است.از این بیان روشن می‏شود که ساختن‏ بنا بر قبور و تنظیف مشاهد،و اهدای‏ پاکترین اموال به مراقد انبیا و اولیا،کاری‏ جز تحقق بخشیدن به حبّ و انگیزه‏ای جز اظهار ارادت به ساحت اولیای الهی نیست، و اگر با اصول روانکاوی از آن سؤال شود، روشن می‏شود که ریشهء همه،یک نوع‏ مهرورزی به ساحت ربوبی است و مهر ورزیدن به رجال الهی پرتوی از آن است.
اگر زائری به هنگام زیارت،در و دیوار مشاهد را می‏بوسد،انگیزه‏ای جز اظهار محبت ندارد،چون دستش به دامن خود پیامبر(ص)نمی‏رسد،طبعا آثار او را می‏بوسد و مجنون‏وار در و دیوار خانهء محبوب‏ را بوسه‏باران می‏کند،مجنون به هنگام بوسه‏ زدن بر در و دیوار خانهء لیلی می‏گفت من دیوار را دوست ندارم بلکه مهر ساکن این خانه را در دل دارم،از این رو ملل عالم،پیوسته و به صورتهای مختلف به گرامیداشت موالید و وفیات بزرگان خود،می‏پردازند،حتی ملل‏ پیش از اسلام،قبور پیامبران خود را گرامی‏ داشته و بناهای باشکوهی بر روی قبور آنان‏ ساخته‏اند که هم اکنون به همان کیفیت‏ باقی است و مسلمانان نیز پس از فتح شام، همان مشاهد را به همان کیفیت باقی‏ گذارده و هرگز ویران نکردند بلکه برای‏ حفاظت آنها خدمتگزارانی را گمارده و یا خدمتگزاران پیشین را در مقام خود تثبیت‏کردند.34
امروز شعرای متعهد و با هدف،با سرودن اشعار روح‏بخش و حماسه‏آفرین، مقامات و مجاهدات و فداکاریهای‏ پیشوایان دین را در پیشبرد اسلام،زنده‏ کرده و مسلمانان را به پیمودن راه آنان‏ دعوت می‏کنند،از بین بردن این قریحه‏ها و تحریم سرودن شعر دربارهء عظمت‏ فداکاریهای آنان،خواسته دشمنان است‏ که از حلقوم این گروه شنیده می‏شود.در زمان پیامبر گرامی(ص)،شعرای عرب‏ قصایدی را در مدح او می‏سروده و در محضرش می‏خواندند و هر یک فراخور حال‏ خود،مورد مهر پیامبر(ص)قرار می‏گرفتند، چه زیبا می‏گوید کعب بن زهیر در قصیده‏ لامیهء خود:
اِنَّ الرَّسُولَ لَنُورٌ یُستَضاءُ به‏ مُهَنَّدٌ مِن سُیُوفِ اللّهِ مَسلُولٌ35
پیامبر(ص)روشنایی است که همه از او پرتو می‏گیرند و او شمشیر آبداده و از نیام برکشیدهء خداست.

باز هم سخنی پیرامون جشنهای میلاد

گرامیداشت زاد روز بزرگان و مصلحان‏ جهان،از شیوه‏های پسندیدهء جامعه‏های‏ مترقی و پیشرو است.بزرگداشت چنین‏ روزی،نه تنها احترام به شخص اوست، بلکه احترام به اهداف بزرگی است که به او شخصیت بخشیده است.امروزه در جهان نه‏ تنها زاد روز بزرگان را گرامی می‏دارند، بلکه به مناسبتهایی روز درگذشت آنان را نیز گرامی می‏شمارند و از این طریق حق‏ ایشان را ادا می‏نمایند،هیچ شخصیتی در جهان،در قلوب مردم جا باز نمی‏کند،مگر اینکه به نوعی از خود،کار و خدمتی نشان‏ داده و گامی در راه سعادت و خوشبختی‏ جامعه برداشته باشد و چنین شخصیتهای‏ بزرگ شایسته آنند که از آنها به نوعی‏ قدردانی و احترام به عمل آید.
اگر گفتار معروف«من لم یشکر المخلوق‏ لم یشکر الخالق»گفتار معصوم باشد،طبعا بزرگداشت انبیا،اولیا،علما و دانشمندان به‏ عناوین گوناگون،شکر مخلوق است که به‏ آن دعوت شده است.در جهان امروز گاهی‏ برای دیدن جسد مومیایی بزرگان تاریخ، صفهای طولانی تشکیل می‏شود،و به خاطر کسی خطور نمی‏کند که چنین کاری‏ پرستش مردگان است،بلکه همگان بر این‏ اتفاق دارند که این نوع گرامیداشت شخص‏ و شخصیت در حقیقت بزرگداشت اهداف‏ مقدس و کارساز آنان است.
در میان مسلمانان،در اینکه گرامیداشت‏زاد روز و یادبود پیامبر گرامی(ص)و دیگر اولیای الهی کاری پسندیده و صددرصد مشروع است،سخنی نیست تنها ابن تیمیه و پیروان منهج او که پیوسته خواهان پایین‏ آوردن مقامات پیامبران هستند با این مطلب‏ مخالفت می‏کنند و در عین حال اقرار دارند که جشنهای زادروز پیامبر گرامی(ص) عالمگیر بوده و قرنهاست مسلمانان روز تولد و یا روز بعثت او را جشن می‏گیرند.
این گروه با اینکه پیوسته اجماع‏ علمای یک قرن را بسان کتاب و سنت، حجت می‏دانند،اجماع در این مسئله را چه‏ پیش از ابن تیمیه و چه پس از آن نادیده‏ گرفته و کوچکترین ارزشی برای آن قائل‏ نیستند و پیوسته این جشنها و کنفرانسها را بدعت و نوآوری در دین می‏شمارند،و گفتار پیامبر گرامی را که فرموده است:«شر الامور محدثاتها»بر آن تطبیق می‏کنند.
با توجه به تحدید منطقی که از بدعت به‏ عمل آمد،روشن گردید که هرگز، بزرگداشت میلاد پیامبر بلکه بر پایی هر نوع‏ مجالس سرور و شادی به مناسبتهای‏ مختلف دربارهء پیامبران و صالحان،بدعت‏ نیست زیرا بدعت آن است که اصلی در کتاب و سنت نداشته باشد،و ما به روشنی‏ ثابت کردیم که«حبّ النّبی»اصل مسلّمی‏ است در قرآن و سنت.نه تنها حبّ پیامبر، بلکه دوست داشتن اهل بیت او و صحابهء با وفایش از اصول مسلّم اسلام است و در حقیقت برپایی این مجالس،جز مجسّم‏ کردن این اصل،چیز دیگری نیست شما اگر چنین مجالسی را بر افراد عادی عرضه‏ کنید افرادی که ذهن آنان از این قیل و قالها فارغ و پیراسته است و از آنان بپرسید که‏ آیا برپایی این مجالس،اظهار محبت و مودت است یا اظهار عداوت و دشمنی؟ همگی به اتفاق کلمه می‏گویند،اظهار محبت و تجسّم بخشیدن به اصل حبّ و دوستی است.
با توجه به وجود چنین اصل و ریشه‏ای‏ در کتاب و سنت،نمی‏توان تبلورهای آن را شرک و بدعت خواند.
ما در این جا سخن را کوتاه می‏کنیم و امیدواریم که مدعیان توحید واقعی و کسانی که از این گونه بدعتها بیزارند به این‏ مطلب از دیدهء دقت بنگرند تا بخوبی‏ حقیقت را از مجاز تشخیص دهند.

تقسیم بدعت به نیک و بد

یکی از تقسیمات رایج در نوشته‏های‏ اهل سنت،تقسیم بدعت به حسنه و سیّئه‏ است مثلا نماز«تراویح»به صورت جماعت‏ را بدعت حسنه می‏خوانند زیرا نماز تراویح‏ در زمان پیامبر(ص)به صورت فرادا خوانده‏ می‏شد ولی در زمان خلیفهء دوم به امامت‏ ابّی بن کعب به صورت جماعت برگزارگردید،وقتی خلیفه دوم این عمل را مشاهده‏ کرد آن را بدعت حسنه خواند زیرا برگزاری‏ نماز شبهای ماه رمضان به صورت فرادی در گوشه‏های مسجد جلب توجه نمی‏کرد و در افراد ایجاد شوق و رغبت نمی‏نمود و وقتی به‏ صورت جماعت خوانده شد برای خود عظمت پیدا کرد.ما فعلا دربارهء صلات‏ تراویح که زمان پیامبر چگونه برگزار می‏شد و بعدا چه حالتی به خود گرفت سخن‏ نمی‏گوییم،زیرا این یک نوع موضوع فقهی‏ است که نیاز به تتبّع در ادّله دارد ولی همین‏ قدر می‏دانیم که در خلافت امیر مؤمنان در کوفه،وقتی نماز تراویح به صورت جماعت‏ برگزار شد علی(ع)از آن نهی کرد.آنچه‏ مهم است این است که آیا این تقسیم‏ می‏تواند مفهوم صحیحی داشته باشد؟
در اینجا یادآور می‏شویم اگر محور تقسیم به حسنه و سیّئه،آداب و رسوم ملی‏ باشد که ارتباطی به دین و شریعت ندارند چنین تقسیمی صحیح خواهد بود زیرا مراسم‏ ملی که بعدها به صورت سنت در می‏آید گاهی به نفع ملت و موافق با اصول شریعت‏ می‏باشد،قهرا پایه‏گذاری چنین رسمی،از نوع‏ بدعت حسنه خواهد بود ولی آنگاه که‏ سنتهای نو به ضرر جامعه و یا مخالف اصول‏ شریعت مقدسه باشند،قهرا بدعت بد خواهند بود.امروز در میان مردم رسم است که‏ سالروز تولد خود را جشن می‏گیرند و دوستان خود را دعوت می‏کنند مسلما چنین رسمی‏ رسم نیک است اگر از معاصی پیراسته‏ باشد.در جوامع به اصطلاح متمدن در مهمانی‏های رسمی استفاده از شراب و رقص‏ دسته‏جمعی مردان و زنان،سنتی است که‏ به آن انس گرفته‏اند ولی از نظر ما،امر محرّمی است.امّا اگر محور تقسیم‏ نوآوریهایی باشد که ارتباط تنگاتنگ با دین‏ دارند و به نام دین انجام می‏گیرند چنین‏ بدعتی فقط می‏تواند یک قسم داشته باشد و آن بدعت بد و حرام است زیرا بدعت در این‏ مورد تصرف در شئون تشریع و وارد کردن‏ چیزی که جزء دین نیست در دین است‏ چنین کاری صددرصد حرام بوده و نمی‏تواند حسن و زیبا باشد.
در همان مسئله،نماز تراویج بصورت‏ جماعت،اگر در عصر رسالت هیچگاه به‏ جماعت برگزار نشده باشد تبدیل نماز فرادی‏ به جماعت بدون دلیل،بدعت سیئی بوده و هیچگاه نام حسن و نیک به خود نخواهد گرفت مگر آنکه فرض کنیم در عصر رسالت‏ گاه و بیگاه به صورت جماعت خوانده شده‏ است هر چند غالبا به صورت فرادی‏ می‏خواندند،در این صورت باید یک‏ چنین بدعتی را بدعت نیک خواند و نامگذاری آن به بدعت از آن روست که‏ یک کار جایز از نظر شرع که مورد توجه‏ نبوده احیا شده است البته از اینکه‏امیرالمؤمنان(ع)از اقامهء چنین نمازی به‏ صورت جماعت نهی کرد می‏توان حدس زد که در عصر رسالت حتی یک بار هم این‏ نماز به جماعت خوانده نشده بود ولی‏ توجیه‏گران اعمال سلف،مدعی هستند که‏ به صورت نادر و شاذ در عصر رسالت خوانده‏ شده است و تحقیق در این مسئلهء فرعی، موکول به فقه و فعلا از قلمرو بحث ما بیرون است.

پی نوشت ها:

(1)-اعراف(7):59،مضمون این آیه در موارد زیادی در قرآن وارد شده است:اعراف(7):65،73، 85؛هود(11):50،61،84؛طه(20):14؛انبیاء (21):25 و مؤمنون(23):23،32.
(2)-بقره(2):21.
(3)-در اصطلاح علمی می‏گویند:تعلیق الحکم‏ بالوصف مشعر بالعلّیّة.
(4)مائده(5):72.
(5)-انبیاء(21):92.
(6)-آل عمران(3):51.
(7)-زمر(39):44.
(8)-آل عمران(3):135.
(10)-جن(72):18،پس با خدا کسی را مخوانید.
(11)-رعد(13):14،دعوت حق از آن اوست‏ و کسانی که جز او را می‏خوانند،به آنها پاسخی‏ نمی‏دهند.
(12)-فاطر(35):13.
(13)-تکملة السیف الصقیل،ص 28.
(14)-نساء(4):64.
(15)-نمل(27):38.
(16)-نمل(27):39-40.
(17)-انعام(6):101.
(18)-احقاف(46):9.
(19)-صاحب قاموس می‏گوید:البدعة:الحدیث‏ فی الدین بعد الاکمال او ما استحدث فی الدین بعد النبی من الاهواء و الاعمال(بدعت افزودن بر دین‏ پس از تکمیل آن،یا گرایشها و اعمال نوظهور در دین‏ است که پس از پیامبر(ص)ایجاد شده است) گفتار راغب در مفردات نیز نزدیک به همین است.
(20)-یونس(10):59.
(21)-انعام(6):21.
(22)-بدترین کارها آنهاست که ساختگی باشد و هر چیز ساختگی بدعت است و هر بدعتی مایهء گمراهی و سرانجام گمراهی آتش است.
(23)-رک:فتح الباری،ج 13 ص 253.
(24)-المجموع من فتاوی ابن تیمیه،ج 4،ص‏ 96.
(25)-انفال(8):60.
(26)-فتح الباری فی شرح صحیح البخاری،ج‏ 13،ص 253.
(27)-مائده(5):56.
(28)-اعراف(7):157.
(29)-رک:توبه(9):24.
(30 و 31)-رک:کنز العمال،ج 2،6 و 12 در این سه جلد،روایات فراوانی درباره لزوم مودت پیامبر و فرزندان بزرگوارش وارد شده است که به خاطر احتراز از تطویل از نقل آنها خودداری شد.
(32)-شوری(42):23.
(33)-احزاب(33):56.
(34)-دائرة المعارف الاسلامیه،ج 5،ص 484، مادّهء تمیم داری.
(35)-السیرة النّبویة،ابن هشام،ج 2،ص 666.

مقالات مشابه

ثنويت

نام نشریهدائرة المعارف قرآن

نام نویسندهعلی معموری

توحید عبادی

نام نشریهکلام اسلامی

نام نویسندهجعفر سبحانی

معیارهای غلو در قرآن و روایات

نام نشریهعلوم حدیث

نام نویسندهداود افقی

مشركان

نام نویسندهمحمد مؤذنی

توحید و شرک در عبادت(1)

نام نشریهمجله نور علم

نام نویسندهجعفر سبحانی